شهيد سيد عبد الكريم هاشمى نژاد

99

درسى كه حسين ( ع ) به انسانها آموخت ( فارسي )

كرد ) اى فرزند ، چگونه ما لعن نكنيم كسى را كه خداوند در كتاب خود او را لعنت كرده است ؟ گفتم : در كجاى از كتاب خود خداوند يزيد را لعن نمود ؟ گفت : آنجا كه مىگويد : « آيا نزديك شديد كه اگر حكومت به دست گيريد و والى شويد در روى زمين فساد كنيد و قطع رحم نماييد ؟ » اين كسان را ( كه داراى اين صفاتند ) خداوند لعن نموده و گوشهاى آنها را ( از شنيدن و ديدن حق ) كر و چشمهايشان را كور گردانده است . « 1 » فرزندم آيا هيچ فسادى بزرگتر از قتل نفس و كشتن ( بر خلاف حق ) است ؟ « 2 » در اينجا احمد بن حنبل با آن كه خود را در زندگى مردى محتاط مىداند و به فرزندش مىگويد كه در همهء عمر نديدى مرا كه چيزى را لعنت كنم ، با اين حال لعن يزيد را طبق نصّ قرآن جايز مىشمرد و او را از رحمت خداوند دور مىداند و مىگويد امكان ندارد فردى داراى ايمان به خدا باشد و يزيد را هم دوست بدارد . اين گونه سخن از احمد بن حنبل جاى تعجب و شگفتى نيست ، زيرا فرزند معاويه تا آنجا ننگين و رسوا بود كه ناپاكترين افراد عصر او مانند زياد بن أبيه هم او را تقبيح مىكردند و با زمامدارى و حكومتش مخالف بودند و با صراحت كارهاى زشت و پليد وى را براى معاويه بر مىشمردند و از اين كه مىخواهد فرزندش را به ولايت‌عهدى برگزيند وى را بر حذر مىداشتند . يكى از مورخان گفتارى در اين باره از زياد نقل مىكند و مىنويسد : « هنگامى كه زياد استاندار بصره بود ، معاويه به وى نوشت كه مغيره ( استاندار كوفه ) مردم آنجا را به بيعت با يزيد دعوت نمود با آن كه مغيره به پسر برادرت ( يزيد ) از تو سزاوارتر نيست . پس هنگامى كه نامهء من به تو برسد ، مردم بصره را دعوت كن و آنها را بخوان به آنچه مغيره مردم كوفه را به آن خوانده است و از آنان براى يزيد بيعت بگير . چون اين نامه به دست زياد رسيد و آن را قرائت كرد ، مردى را كه به فضل و فهم او اعتماد داشت ، نزد خود خواند و به او گفت : من مىخواهم تو را بر موضوعى امين گردانم كه بر صفحات نامه در اين موضوع اعتماد نكردم . ( آن‌گاه گفت ) نزد معاويه به شام برو و به او بگو : اى امير المؤمنين ! نامهء شما در بارهء يزيد به من رسيده ، اما اگر ما مردم را براى بيعت با فرزندت دعوت كنيم آنها به ما چه مىگويند ؟ با

--> ( 1 ) - سورهء محمد ( 47 ) آيات 22 و 23 . ( 2 ) - سبط بن جوزى : تذكرة الخواص ، منشورات شريف رضى ، قم 1376 ه . ش 1418 ه . ق ، ص 258 .