مرضيه محمدزاده

1633

دانشنامهء شعر عاشورايى انقلاب حسينى در شعر شاعران عرب و عجم ( فارسي )

عشق طوفان جنونى دگر انگيخته بود * عطش و حنجر و خنجر به هم آميخته بود آسمان در قدح تشنه هفتاد و دو صبح * يك افق باده ز درياى شفق ريخته بود ما نه هفتاد و دو شوريده از آن مدّعيان * همه را عشق به غربال بلا بيخته بود پى هفتاد و دو حلقوم خروشان ، باطل * تيغ در تيغ سكوت و ستم آويخته بود در شگفتم كه كسى جز شهدا زنده مشد * عشق از آن محشر كبرى كه برانگيخته بود * محشرى بود تماشايى و عاشورايى * كه به تصوير نبايد ز قلم فرسايى چه نويسم ؟ كه سخن شطح جنون خواهد بود * دفتر عشق من آغشته به خون خواهد بود شه سواران پى معراج كمر مىبستند * زره حادثه مردانه به بر مىبستند مرگ از هيبت آنها متوارى مىشد * تا فراسوى صف خصم فرارى مىشد همه را شوق كه اى كاش ز نو زنده شويم * زخمها خورده و در خون خود افكنده شويم كاش صد بار بميريم و ز نو جاى گيريم * پير رخصت دهد و جانب ميدان گيريم تا نفس مىدهد از حنجره تكبير زنيم * در ركاب پسر فاطمه شمشير زنيم تيغ در پنجه نيفتيم از اين جوش و خروش * مگر آن‌گاه كه افتد همه را دست ز دوش راه از معركه مىرفت به آغوش بهشت * رهروانش همه دريا دل و آيينه سرشت همه رفتند از اين راه و كسى باز نماند * جز ابو الفضل به او همنفسى باز نماند خيمه‌ها منتظر و تشنه‌ى آب است ، فرات * جگر سنگ از اين شعله كباب است ، فرات ! آتش « العطش » از خيمه روان تا ملكوت * چه جوابىست بر اين نامه به جز شرم و سكوت لرزه افتاد از اين ناله به اركان وجود * اضطرابىست از اين فاجعه در غيب و شهود دشت مىنالد : اى كاش كه دريا بودم * بحر مىنالد : اى كاش كه صحرا بودم كيست اين باغ ستم سوخته را دريابد ؟ * سينه‌هاى عطش افروخته را دريابد ؟ در همين جاست كه نوبت به علمدار رسيد * كه به آيين ادب آمد و رخصت طلبيد دست بر قبضه‌ى شمشير و علم بر دوشش * آفتاب آينه‌ى چهره‌ى آتش پوشش مست مىرفت و رخ از شوق برافروخته بود * « تا كجا باز دل غم زده‌اى سوخته بود » مست مىرفت و حسينش نگران بود از پى * نگرانش شه صاحب نظران بود از پى تا كه تاب آورد اين غيرت مولايى را * اين شجات نسب ، اين لشكر تنهايى را بود پر جين سنان پرده ميان وى ورود * تيغ غيرت بدرخشيد و ره رود گشود آه سقاى جگر سوخته بر آب رسيد * در دل روز قمر از افق آب دميد دست در آب فرو برد و كفى پيش آورد * بر لب آورد و ننوشيد و تماشايش كرد . ديد خورشيد در آينه آب افتاده‌ست * عكس ساقىست كه در جام شراب افتاده‌ست چهره در چهره مجال ازلى جلوه‌گر است * پرده در پرده از آن چهره نقاب افتاده‌ست مشك پر كرد و پس آنگه به صف دشمن تاخت * آتش صاعقه گويى به سحاب افتاده‌ست خيمه در خيمه عطش منتظرش بود امّا * خبرى بود كه سقّا ز ركاب افتاده‌ست « 1 » . . .

--> ( 1 ) - صبحدم با ستارگان سپيده ؛ ص 208 - 212 .