مرضيه محمدزاده
1630
دانشنامهء شعر عاشورايى انقلاب حسينى در شعر شاعران عرب و عجم ( فارسي )
مرد مىبارد از اين معركهها خونينتر * سرخ مىرقصد و مىرقصد از اين رنگينتر سرخ چرخى زده تا شب بتكاند گيسو * رگ و فوّارهى ماه و بدن و تيغ و گلو موج سنگين شد و كفران رگ و آهن شد * از بهشت تن و از دوزخ پيراهن شد متبرّك شد و خاك از صف مردان كوير * برشى ريخته از عرش به دامان كوير ناز اين خاك ، شهيدانِ شفاعت دارد * اين نمازىست كه هفتاد و دو ركعت دارد رود ، اشراق لب و همهمهى تن شده بود * عطش آميخته با علقمهى تن شده بود شعله نازك شد و فوارهى تن مىافتاد * سمت خورشيد بدن پشت بدن مىافتاد طبل طوفانِ اذانى كه موذن مىزد * الرحيل نفسى بود كه « هل من » مىزد مرد مىكوفت و ناورد جنون مىطلبيد * اهل بيتى به علمدارى خون مىطلبيد مرد مىخواست و طبل تب طوفان مىكوفت * پنجه در پنجه به بىتابى ياران مىكوفت آمد از مرقد آتش ، يله مردان خروش * گرد بادى به قدم كوفته ، خورشيد به دوش گرد بادى به قدم تاخته آيينه به دست * چون همان دست كه آيينهام افتاد شكست گرد بادى دف و آيينه به دستم بدهيد * به همان دست كه آيينه شكستم بدهيد شطح در نافله مىرقصد از انبوه صدا * نوحهاى طنطنه مىبافد از اندوه صدا اوج مىگيرد و اشكِ پريان ، دل شده است * كربلا وحى بزرگىست كه نازل شده است بعد از آن همهمهها ، خون جگر ، لب شده بود * اشكِ خورشيد ، علمدارى زينب شده بود بعد از آن وحشت شب ، خانهنشين دل شد * آسمان آمد و بر تشت طلا نازل شد كاروان عطش آمد به طواف بدنى * تشنه كامان اولو العزم به دنبال تنى بر تن خاك غروب بدن گل مىرفت * چشم تا حوصلهى تُردِ تحمّل مىرفت اشك شفاف شد و گونهى شب عريان شد * ماه بىتابترين نافلهى مژگان شد نفسم نوحه شد و نوحه لبالب رقصيد * دست در سينه چو بوداى مقرّب رقصيد نفسم شعله شد و شعله شتابان افتاد * در شهودِ يَم خورشيد چو طوفان افتاد كربلا آمد و هفتاد و دو ملت گل كرد * تيغ رقصيد و رسولى به نبوت گل كرد كربلا شعشعهى سرخ رسول غزل است * كربلا شيعهترين شعر كتاب ازل است كربلا آمد و پيغمبر خون معجزه كرد * مردى از جنس رسولان جنون معجزه كرد شطح پاشيد و شتك خورد و در آسيب شكست * سرخ چرخى زد و بر صورت خورشيد نشست زائران تحفهاى از كوفه برات آوردند * شرم از خيس كدورت ز فرات آوردند عطشى آمد و لبهاى تَرَك پر خون شد * سرخ چرخى زد و از باور رگ ، بيرون شد عطشى آمد و رگهاى مقرب رقصيد * شعله در آتش زرتشت لبالب رقصيد گردبادى دف و آيينه به دستم بدهيد * به همان دست كه آيينه شكستم بدهيد