مرضيه محمدزاده
1599
دانشنامهء شعر عاشورايى انقلاب حسينى در شعر شاعران عرب و عجم ( فارسي )
تا كنار خيمههاى منتظر خود را كشاند * حلقهاى را ديد گرد خويش گريان ، ذو الجناح زينب آمد از خيام خويش بيرون ، بىقرار * ديده برگشتهست بىصاحب ز ميدان ذو الجناح پرسش از حال برادر كرد ، امّا در جواب * ريخت - تنها - از نگاهش خون غلتان ، ذو الجناح كودكى پرسيد « بابا كو ؟ » جوابى چون نداشت * كرد يال خويش در پاسخ پريشان ، ذو الجناح گيسوان خويش را آغشته با خون كرده بود * تا ببندد با حسين اين گونه پيمان ، ذو الجناح در فراقش آن قدر بر سنگها كوبيد سر * تا سپرد آخر به رسم عاشقان ، جان ، ذو الجناح بردهاند اسبان نجابت را همه از او به ارث * گرچه حيوان بود ، اما داشت وجدان ، ذو الجناح بود حيوان ، ليك تا آخر به ميدان ايستاد * تا دهد درس فداكارى به انسان ، ذو الجناح كاش من جاى تو مىبودم در آن ظهر غريب * اى غبار سُم تو كحل دو چشمان ، ذو الجناح