مرضيه محمدزاده

1427

دانشنامهء شعر عاشورايى انقلاب حسينى در شعر شاعران عرب و عجم ( فارسي )

على انسانى على انسانى فرزند اكبر در سال 1326 ه . ش در شهر كاشان و در يك خانواده‌ى مذهبى چشم به جهان گشود . شش ساله بود كه به همراه خانواده به تهران آمد . بعد از گذراندن تحصيلات ابتدايى به شغل آزاد در بازار تهران ( فرش فروشى ) روى آورد . پانزده ساله بود كه سرودن شعر را آغاز نمود مشوقين او زنده‌ياد محمد على فنا و مرحوم خوشدل تهرانى و بعد از آن زنده‌ياد استاد اوستا و استاد مشفق كاشانى بوده‌اند . انسانى در انجمن‌هاى مختلف ادبى حضور فعال داشته است ولى خود او مىگويد : « هيچگاه از طريق سرودن و خواندن شعر امرار معاش نكرده‌ام » آثار : نخستين مجموعه شعرى كه از على انسانى به چاپ رسيد چراغ صاعقه ( از مدينه تا مدينه ) نام داشت كه در سال 1365 چاپ و نشر يافته است . گزيده غزلهاى ايشان به نام « يك عمر » و مجموعه‌اى از شعرهاى آئينى وى به نام « دل سنگ آب شد » كه نام آن را از تركيب‌بند محتشم اخذ نموده است و اخيرا از زير چاپ خارج شده است . انسانى چند مجموعه شعر و نوحه نيز در دست چاپ دارد كه از آن جمله تكرار منظومه « الهامى كرمانشاهى » با نام « از حسين تا مختار » را مىتوان نام برد . وى همچنان به كار خود يعنى فرش فروشى و اخيرا برنج فروشى اشتغال دارد . - * - زبان حال حضرت زينب « س » : اى باغبان تهاجم گل‌چين بيا ببين * از داس‌ها به خاك تن ياس‌ها ببين رأس حسين بر سر نى ، تن به روى خاك * بسمله‌اى كه مانده ز قرآن جدا ببين از بس كه اشك ريخته از چشم هاجران * زمزم پديد گشته بيا و صفا ببين در اين منا دگر نه ذبيحى است ، نى خليل * احرام عشق بسته طواف النساء ببين اذن طواف گِرد تن او نمىدهند * هشتاد و چار محرم و يك كعبه را ببين بر من دلى كه سوخت دل خيمه بود و بس * دل سوزى خيام ز قحط وفا ببين يك روز در مدينه اگر خانه‌ى تو سوخت * دودش به كربلا ، ز دل خيمه‌ها ببين * * * بيمار ، غير شربت اشك روان نداشت * بودش هزار درد و ، توان بيان نداشت ماهى كه آفتاب ، ازو نور مىگرفت * جزا بر خشك ديده ، به سر سايبان نداشت دانى چرا ز آل پيمبر كشيد دست * نقشى دگر به كار ستم ، آسمان نداشت تنها زمين نداشت به سر دست ، از فلك * پايى به عزم پيش نهادن ، زمان نداشت يكسر به خاك ريخت ، گل و غنچه شاخ و برگ * آمد ، ولى ز باغ نصيبى خزان نداشت دانى به كربلا ز چه او را عدو نكشت ؟ * تا كوفه زنده ماندن او را گمان نداشت از تب ز بس كه ضعف بر او چيره گشته بود * مىخواست بگذرد ز سر جان ، توان نداشت