مرضيه محمدزاده
1409
دانشنامهء شعر عاشورايى انقلاب حسينى در شعر شاعران عرب و عجم ( فارسي )
من از درد پلهاى ديگر ساختم . سه على يك لحظه آرام نداشت . سرباز خوبى بود و بدى دنيا را انباشته بود . على فرياد مىكشيد و هشدار مىداد و از سويى به سويى مىدويد . و بدى هر لحظه ضربتى تازه ، فرود مىآورد . و آن آخرين ضربت بود و آخرين زخم كه عصارهى زندگى على را به « محراب » افشاند و او نيز از پى فاطمه . و تنهايى ما بزرگتر مىشد و زخمهامان عميقتر . و درد از پى درد . و من پلّه و پلّههايى ديگر مىساختم و بر رنج بالاتر مىرفتم . چهار ، پنج ، شش و . . . . ما آگاهانه راهى گزيده بوديم كه نصيبمان جز رنج چيزى نبود . فراموش نمىكنم كه پدرم رنجهاى فردا و فرداهايم را مىشمرد و در پايان به چشمهايم نگاه كرد و گفت : مىترسى ؟ گفتم : نه ، مادرم پيش از اين همه را گفته است . وقتى در زمانهى بد ، در روزگار سياهى و در حكومت بد ، زندگى مىكنى و مىخواهى خوب بمانى جز جنگيدن چارهاى نيست . و در ميدان ، آسودگى محال است و تنها ، خون و درد ، انتظارت را مىكشد . يا بايد اين همه را بپذيرى و به « خوبى » وفادار بمانى ، يا با « بدى » آشتى كنى و بار سالم به منزل ببرى . ما اهل سلامت نبوديم . چرا كه در گرداگردمان جز زشتى نمىديديم و جز بدى حس نمىكرديم . و بيعتمان با خوبى بود و خوبى سپاه مىخواست و ما سربازان آن سپاه . مادر ، با زندگى و مرگش ، زن بودن را به ما آموخت ، و پدر ، مرد بودن را به مردانمان . و خون و درد شهيدانمان در ميدان ، صداى دعوت ما بود . بزرگ مىشديم و گام از پى گام به كام ميدانى مىآمديم كه هر گوشهاش را نعش شهيدى از ما مىآراست . زندگى ميدان نبرديست ميان خوبى و بدى . و هر انسان چه بخواهد و چه نخواهد ، در اين ميدان است و ناگزير يا سرباز خوبى است ، يا مزدور بدى . حدّ وسطى نيست و بىطرفى بوى جنايت مىدهد . رسالت اين خانواده مشخص كردن مرزها بود . مگر مىشود . مرزها را مشخص كرد و خود كنار نشست ؟ در طنين صداى محمد ( ص ) ، مادرم هستى و جوانيش را چون برقى به ميدان تاباند تا چهرهى دوست و دشمن را مشخص كند ؛ و پدرم با خونش خورشيدى ساخت كه هيچ زاويهاى تاريك نماند . تا هيچ گوشهنشينى نتواند دليل بياورد كه گرفتار تاريكى بوده است و راه از چاه نمىشناخته است ؛ و برادرم حسن آفتاب قلبش را در طشت زمانه ريخت ؛ و اينك اين من كه از غروب كربلا مىآيم و عزيزترين عزيزانم را به آسمان انسان بخشيدهام تا هيچ كودكى بىستاره نماند و هيچ انسانى به نااميدى رضا ندهد . كه تا يك قطره خون در رگ پاكى هست ، و تا يك نفس در آرزوى خوبى بر مىآيد ، و تا يك صدا خوبى را آواز مىدهد ، مىتوان و بايد به انسان اميدوار بود . مادرم ، مادرى را به من آموخت و زن بودن را . زخم بر دستهاى على بود و مرهم ، دستهاى فاطمه . بذر رنج على بود كه افشانده مىشد و دستهاى فاطمه بود كه حاصل را جمع مىكرد . اينك اين بذر خون عزيزانم بر دشت كربلا ؛ و اينك من ، دروگرى كه خوشههاى خشم را در سرزمينهاى ديگر مىجويم و مىدروم . اين خط خون آدم است و اين صداى تازيانه و زنگ زنجير ، و اين انسان كه بر خون خويش زنجير مىكشد .