مرضيه محمدزاده
1321
دانشنامهء شعر عاشورايى انقلاب حسينى در شعر شاعران عرب و عجم ( فارسي )
- مؤيّد ستمكاران و موجب تحذير اذهان و سستى در حركتهاى اجتماعى و انقلابى بودند ) رسوا ساخت . اعتبار واعظان و عالمانى را كه در جوّ اختناق زندگى مىكردند و پذيراى ذلّت بودند كاست . ماهيّت اسلام را كه حاكميّت حقّ و عدل است از نو مطرح كرد . حكومت تحميلى و صددرصد غير مشروع يزيد را باطل خواند . نظام انبيايى فراموش شده را كه شالودهى آن بر اجراى عدالت - در همه جا و براى همه كس است به يادها آورد . خصلتهاى جاهليّت را كه زنده شده بود به سوى نابودى راند . به نسلهاى پرشور جوان تفسير زندگى آموخت بىثمرى كار عالمان و فقيهانى را كه در مسجدها و مدرسههاى تابع حكومت ظالم به كار علم و درس مشغول بودند نشان داد . پوچى عمر عابدان و زاهدانى را كه به زهدى گسسته از تعهّدهاى اجتماعى و تحرّكهاى اقدامى دل خوش كرده بودند برملا ساخت . نشان داد كه دين خدا امانت الهى است كه هرگاه زمامداران در نگاهدارى آن خيانت كنند ، هيچ چيز مهمتر از مبارزه با آنان نيست . يادآور شد كه انسان وديعهى خدايى است كه هرگاه حاكميّتها مسير او را منحرف سازند . مهمترين تكليف ايستادن در برابر آنهاست . اذانهاى بىمحتواى آن روز را محتوا بخشيد . نمازهاى بى خروش آن روزگار را تغذيه كرد . زندگى با ظالمان را كه به جز غرق شدن در منجلاب تسليم و انحراف و ذلّتپذيرى چيزى نيست از مرگ بدتر خواند . مرگ در راه آزادى و عدالت را سعادت كامل دانست . رسالت انسان را يادآورى كرد . حماسهى قرآنى را تحقق بخشيد . جوهر تزكيه و تعليم را كه ركن رسالت الهى است به تبلور آورد . روزهاى يكسان گذر بىخورشيد را از افسردگى رهانيد . همتهاى سست آسايش طلب را منفور ساخت . مردانگيها و دلاوريها را رواج داد . آيات جهاد را بر در و ديوار آباديها نقش كرد . طنين فرياد عدالت را در گوش لحظهها در انداخت . به سپيده دمان مضمون داد . شامگاهان را از پوچى تهى كرد . حماسهى نمازگزاران را ، در آفاق موجوديّت انسان و تاريخ ، با جلالتى آسمانى ، بر فراز قلهى عظمتهاى راستين برنشاند . عاشورا ، فريادهاى شورگستر پيامبران را - دوباره - در گوشهاى سنگين فرود آورد ؛ و خون قرآن را در قلبهاى مرده جارى ساخت . اذانها و نمازها را از زير غبار تحميلى سياستهاى تخديرآموز درآورد و جلا داد ، و جانها و روانها را از حضور بىحاصل در عرصهى زندگيهاى مذلّت بار بيرون كشيد . . . . هر كجا و هر كس با خود مىگفت : عاشورا ! شهادت پسر پيامبر ! اسارت دختران پيامبر ! چرا ؟ و براى چه ؟ و اين خروش صخرههاى ساحل فرات بود كه دلها را مىلرزاند و از جا مىكند . و اين انفجار بيدارگر خونى بود كه در زمزمهى مناجات سحرگاهان راه يافت ، و سپيدهدمان را طلايهدار اعلام حضور خويش ساخت ، و روزها را از تلألؤ شكوهمند تعهّد و رسالت بيا كند ، و در واژههاى زندگى سارى گشت . . . عاشورا ، شهادت پسر پيامبر ، اسارت دختران پيامبر ، و آواره گرداندن آنان در شهرها و بيابانها ، و حاضر نمودن آنان - با غل و زنجير - در دربار دمشق ، در حضور حاضران دربار يزيد ، به همراه اظهار شادمانى از فتح و پيروزى و غلبه بر فرزندان پيامبر ، چرا ؟ و براى چه ؟ اين سؤالى بود كه افكار را به خود مشغول مىداشت ، و سينهها را مىجوشاند . . . تا خطبههاى علىوار بانوى كربلا ، و سخنرانى ولىّ خدا ( در اجتماع شام ، در مركز حاكميّت حزب اموى و پهنه نفوذ فرهنگ جاهليّت سفيانى ) ، كه ماييم فرزندان مكّه و منى ، و زمزم و صفا . . . و ماييم فريادگران راستين اذان ، و حاملان راستين قرآن . . . و بدينگونه عاشورا از مرز شهادت و اسارت گذشت ، و بر فراز قلّه جاودان « رسالت » جاى گرفت ، رسالت احياى قرآن و نجات انسان . و بدينگونه عاشورا دوباره جوّ نزول قرآن را بازسازى كرد ، و سياهيهاى متراكم جاهليّت را زدود . و نجات اين كتاب آسمانى را از همهى تمهيدهاى الحادى و حذفهاى تعبيه شدهى اموى تضمين نمود . قرآن يك بار ديگر از حنجرهى عاشورا تلاوت شد ، تا هيچگاه - آرى ، هيچگاه - فراموش نگردد . و فراموش نمىگردد ، تا وارث كبير عاشورا بار ديگر آن را تلاوت كند ، و