مرضيه محمدزاده
1035
دانشنامهء شعر عاشورايى انقلاب حسينى در شعر شاعران عرب و عجم ( فارسي )
اين مردم منافق زشت دو رويه را * خوف از خداى واحد فرد يگانه نيست دارند تيرها به كمان بر نهاده ليك * جز پيكر تو ناوكشان را نشانه نيست بهر گلوى اصغر تو تير كينه هست * وز بهر كودكان تو جز تازيانه نيست هشدار اى كبوتر بام حرم كه بس * دام است در طريق و اثر ز آب و دانه نيست بس عذرها به كشتنت آراستند ليك * جز كينهى تو در دل ايشان بهانه نيست جانم فداى خاك قدوم تو شد ولى * مسكين سرم كه بر در آن آستانه نيست اين گفت و مست جرعهى صهباى وصل شد عكس فروغ دوست بُد و سوى اصل شد چون كاروان غصّه به گيتى نزول كرد * اوّل سراغ خانهى آل رسول كرد مهمان مصطفى شد و هر دم حكايتى * با مرتضى و با حسنين و با بتول كرد از عترت رسول خدا هر كه را شناخت * افسانهاى سرود كه او را ملول كرد تا نوبت ملال شه تشنه لب رسيد * آن شاه را به باختن جان عجول كرد در صدر دفتر شهدا آمد از نخست * امضاى خود نوشت و شهادت قبول كرد بار امانتى كه فلك ز آن ابا نمود * برداشت تا شفاعت مشتى جهول كرد آن تن كه داشت بر كتف مصطفى صعود * بر خاك قتلگاه ز بالا نزول كرد و آنگه به خط و خاتم مستوفى قضا * سرمايهى برات شفاعت وصول كرد آه از دمى كه تاخت ز ميدان به خيمهگاه * وز خيمه باز جانب ميدان عدول كرد در شأن خويش و مرتبت خود به نزد حق * گفت آن چه هيچكس نتواند نكول كرد اتمام حجّت ازلى را به صد زبان * با آن گروه بىخرد بو الفضول كرد چندى ميان معركه « هل من مغيث » « 1 » گفت چندى به فضل خود ز پيمبر حديث گفت چندان كزين مقوله بر آن قوم بىادب * برخواند آن ستوده شه ابطحى نسب يك تن نداد پاسخ وى را وز اين قِبَل * آزرده گشت خاطر شاهنشه عرب آمد به قتلگاه به بالين كشتگان * فرياد كرد با جگرى خسته از تعب : « كاى دوستان مَحرم و ياران محترم * اى همرهان نيك و رفيقان منتخب اى اكبر جوانم و عبّاس صفّشكن * اى مسلم بن عوسجه ، اى حُرّ و اى وهب رفتيد جمله در كنف رحمت خدا * خورديد نوشداروى غفران ز فيض ربّ من ماندهام غريب در اين دشت پربلا * محزون و داغديده ، جگرخون و تشنه لب خيزيد و بر غريبى من رحمتى كنيد * كامروز گشته صبح اميدم چو تيرهشب كشتند ياوران مرا جمله بىگناه * خستند كودكان مرا جمله بىسبب
--> ( 1 ) - هل من مغيث : آيا فريادرسى هست ؟