مرضيه محمدزاده

992

دانشنامهء شعر عاشورايى انقلاب حسينى در شعر شاعران عرب و عجم ( فارسي )

عقل شد بس تنگ ميدان سخن * گشته ويلان در بيابان سخن « 1 » * * * مثنوى عقل و عشق : مرغ عشقم باز در پرواز شد * باب عشقم باز بر دل باز شد نغمه‌ى ديگر در اين ره ساز كرد * داستان عشق و عقل آغاز كرد عشق و عقل عاشقان را گوش كن * حالشان را پيشواى هوش كن عاشقى كاو را به جان زد برق عشق * جانش از پا تا به سر شد غرق عشق همچنين در كربلا سلطان عشق * چون روان گرديد بر ميدان عشق عقل آمد راه او را سخت بست * عشق آمد از دو كونش رخت بست عقل نرمى كرد و با پرهيز رفت * عشق گرمى كرد و آتش ريز رفت عقل برهان گفت و استدلال يافت * عشق مستى كرد و استقلال يافت عقل راهش از ره قانون گرفت * عشق گفت اين حرف را هنگام نيست عقل گفتا زين رهت مقصود چيست * عشق گفت اين راه را مقصود نيست عقل گفتا تخم ناكامى مپاش * عشق گفتا بند ناكامى مباش عقل گفت از جوع طفلان و عطش * عشق گفت از وقت وصل و عيش خوش عقل گفت از اهل بيت و راه شام * عشق گفت از صبح وصل و دور جام عقل از زنجير و آن بيمار گفت * عشق از سوداى زلف يار گفت عقل گفت از زينب و شهر دمشق * عشق گفت از شهريار و شهر عشق عقل گفت از بزم و بيداد يزيد * عشق گفت از حظّ ديدار و مزيد عقل گفتا از اسيرى سرگذشت * عشق گفتا آب‌ها از سرگذشت عقل گفت از جان گذشتن خواريست * عشق گفتا روح را تن حائلست عقل گفت اينسان كه جانرا كرد خوار * عشق گفتا آنكه خواهد وصل يار عقل گفتا چون كنى با اين عيال * عشق گفت از جمله بايد انفصال عقل گفتا از ملامت كن حذر * عشق گفتا شو ملامت را سپر عقل از اهل و عيالش بيم داد * عشق بر كف جامش از تسليم داد عقل گفتا رو برون زين كارزار * عشق گفتا راهها را بست يار عقل گفتا صلح كن با اين سپاه * عشق گفتا جنگ ريزد ز ان نگاه عقل گفت از فتنه بيزار است دوست * عشق گفت اين فتنه‌ها از چشم اوست عقل گفتا كن سلامت اختيار * عشق گفتا گر گذارد چشم يار عقل گفتا محنت از هرسو رسيد * عشق گفت آغوش بگشا كاو رسيد

--> ( 1 ) - همان ؛ ص 290 و 291 .