مرضيه محمدزاده

982

دانشنامهء شعر عاشورايى انقلاب حسينى در شعر شاعران عرب و عجم ( فارسي )

مر توان بردن ز يمن بيرقت * گوى نام از عاشقان مطلقت در ميان عاشقان پاكباز * چون علم گردم به عالم سرفراز خوش ز خون خويش از ميدان جنگ * باز گردانم علم را سرخ رنگ سرخ رنگى مر علم را آبروست * هر ظفر يابد به جنگ او سرخ روست چون علم گرديد از خون سرخ رنگ * رو سفيد آيد علمدارت ز جنگ سرخ رويى علتش منصوريست * رنگ زرد آثارى از رنجورى است در فلك شمس است سرخ و با شكوه * زرد رو گردد نشيند چون به كوه تا مرا دست علم بگرفتن است * مر علم را ننگ از دست من است چون فتد دست علم‌گير از تنم * خود به منصورى علم را ضامنم سرخ رو برگردم از ميدان جنگ * هم علم را سازم از خون سرخ رنگ گر نيفتد از بدن در عشق يار * دست باشد بر بدن بهر چه كار سركه در عشقت نگردد پيش جنگ * سر مخوانش هست بر تن بار ننگ سينه كز عشقت نشان تير نيست * سينه نبود آن حصير كهنه‌ايست رفتم اينك همّتى خواهم ز شاه * بلكه آرم آبى اندر خيمه‌گاه يعنى آيد آبم از عشقت به روى * ريزد از آبم نريزد آبروى اين بگفت و بحر جانش كرد جوش * شد به ميدان مشك بىآبى به دوش طالب مسكين كجايى گوش گير * مشك بىآبى طلب بر دوش گير باز گويا چشم فهمت خواب رفت * نه پى آب همچنين بىتاب رفت يا كه نشنيدى تو گفتار مرا * يا نكردى فهم اسرار مرا ز آنچه گفتم با تو اندر اين كتاب * باز پندارى كه رفت او بهر آب ؟ هست عباس على خود بحر جود * چشمه‌ى ايجاد و ينبوع « 1 » وجود هفت بحر از بحر جودش يك نم است * بحر امكان خود جهانى ز آن يم « 2 » است تا نه پندارى كه رفت از بهر آب * سوى ميدان با چنان شور و شتاب رفت با مشك از پى آب طلب * تا تو را آموزد آداب طلب دعوت عشق است بانگ العطش * آن صدا را دست و سر كن پيشكش داعى حق چون زند بانگ به خويش * سر به كف بگذار و رو مردانه پيش دست از هستى فروشوى سوى او * چون فتادت دست ، سر كن گوى او چون فتادت دست از دوش اى پسر * سينه كن بر تير عشق او سپر چون فتادت دست بر دندان تو مشك * گير تا گيرد فلك بر خود ز رشك

--> ( 1 ) - ينبوع : چشمه . ( 2 ) - يم : دريا .