مرضيه محمدزاده
952
دانشنامهء شعر عاشورايى انقلاب حسينى در شعر شاعران عرب و عجم ( فارسي )
سيّارگان دشت بلا بسته بار شام * در خواب رفته قافلهسالار كربلا شد يوسف عزيز به زندان غم اسير * در هم شكست رونق بازار كربلا بس گُل كه برد به هر خسى تحفه سوى شام * گلچين روزگار ز گلزار كربلا فرياد از آن زمان كه سپاه عدو چو سيل * آورد رو به خيمهى سالار كربلا مهلت گرفت آن شب از آن قوم بىحجاب پس شد به برج سعد ، درخشنده آفتاب 3 گفت اى گروه هر كه ندارد هواى ما * سر گيرد و برون رود از كربلاى ما ناداده تن به خوارى ناكرده ترك سر * نتوان نهاد پاى به خلوت سراى ما تا دست و رو نشُست به خون ، مى نيافت كس * راه طواف بر حرم كبرياى ما اين عرصه نيست جلوهگه روبه و گراز * شيرافكن است باديهى ابتلاى ما همراز بزم ما نبود طالبان جاه * بيگانه بايد از دو جهان آشناى ما برگردد آن كه با هوس كشور آمده * سر ناورد به افسر شاهى گداى ما ما را هواى سلطنت مُلك ديگر است * كاين عرصه نيست در خور فرّ هماى ما يزدان ذو الجلال ، به خلوت سراى قدس * آراستهست بزم ضيافت براى ما برگشت هر كه طاقت تير و سِنان نداشت چون شاهِ تشنه ، كار به شمر و سَنان نداشت 4 چون زد سر از سرادق جلباب نيلگون * صبح قيامتى ، نتوان گفتنش كه چون صبحى ، ولى چو شام ستمديدگان سياه * روزى ، ولى چو روز دل افسردگان ، زبون تُركِ فلك ز جيش شب از بس بُريد سر * لبريز شد ز خون شفق طشت آبگون گفتى ز هم گسيخته آشوب رستخيز * شيرازهى صحيفهى اوراق كاف و نون آسيمه سر نمود رخ از پردهى شفق * خور ، چون سر بريدهى يحيى ز طشت خون ليلاى شب ، دريده گريبان ، بريده مو * بگرفت راه باديه زين خرگه نگون دست فلك نمود گريبان صبح چاك * باريد از ستاره به بر اشك لالهگون افتاد شور و غلغله در طاق نُه رواق * چون آفتاب دين قدم از خيمه زد برون گردون به كف ز پردهى نيلى علم گرفت روح الامين ركاب شه جم خدم گرفت 5 شد آفتاب دين چو روان سوى رزمگاه * از دود آه پردگيان شد جهان سياه در خون و خاك خفته همه ياوران قوم * وز خيل اشك و آه ز پى يك جهان سپاه