مرضيه محمدزاده

186

دانشنامهء شعر عاشورايى انقلاب حسينى در شعر شاعران عرب و عجم ( فارسي )

16 - و تبادرن مسرعات من الخدر * و من قبل مسبلات الستورا 17 - و لطمن الخدود من ألم الثكل * و غادرن بالنّياح الخدورا 18 - و بدا صوتهنّ بين عداهنّ * و عفن الحجاب و التخفيرا 19 - بارزات الوجوه من بعد ما غودرن * صون الوجوه و التخفيرا 20 - ثمّ لمّا رأين رأس حسين * فوق رمح حكى الهلال المنيرا 16 - از خيمه بيرون شتافتند ، با آنكه جامه تقوى و پارسائى به تن داشتند . 17 - از سوز دل سيلى به صورت نواختند ، و با ناله و شيون برون تاختند . 18 - آوايشان به ماتم و زارى در ميان دشمنان بلند بود ، چون ديوانگان . 19 - چادر از سر فرو گذارده بيگانه و خويش از هم باز نشناسند . 20 - و چون سر انور حسين را بر بالاى نى ديدند ، چون بدر تابان . 21 - صحن بالذل أيّها الناس لم نسبى * و لم نأت فى الأنام نكيرا ؟ ! 22 - ما لنا لا نرى لآل رسول اللّه * فيكم يا هؤلاء نصيرا ؟ ! 23 - فعلى ظالميهم سخط اللّه * و لعن يبقى و يفنى الدهورا 24 - قل لمن لام فى و دادى بنى * أحمد : لا زلت فى لظى مدحورا 25 - أعلى حبّ معشر أنت قد كنت * عذولا و لا تكون عذيرا 21 - فرياد بىكسى برآوردند : اى قوم از چه‌رو اسير باشيم ؟ با آنكه جرمى نياورديم . 22 - از چيست كه در ميان شما يك تن خاندان رسول را يار و ياور نيست ؟ ! 23 - بر اين سيه‌كاران خشم و نفرين خدا نثار باد ، و لعنتى پيوسته و همواره در همه روزگار . 24 - به آنكه بر دوستى آل احمدم ملامت كند ، برگو : پيوسته در آتش حسرت سرنگون باش . 25 - در عوض تشويق و معذرت ، زبان به ملامت گشوده‌اى آن هم در محبّت اين خاندان . 26 - و أبوهم أقامه اللّه فى « خمّ » * إماما و هاديا و أميرا 27 - حين قد بايعوه أمرا عن * اللّه فسائل دوحاته و الغديرا 28 - و أبوهم أفضى النبىّ إليه * علم ما كان اوّلا و أخيرا 29 - و أبوهم علا على العرش لمّا * قد رقى كاهل النبىّ ظهيرا 30 - و أماط الأصنام كلّا عن الكعبة * لمّا هوى بها تكسيرا 26 - كه خداى كيهان ، على پدرشان را به روز « خم » بر جهانيان پيشوا و رهبر ساخت . 27 - روزىكه دست بيعت سپردند همگانى ، گوئى نه ؟ از غدير خم پرس و جهاز شتران . 28 - آنكه رسول خدا دانش اولين و آخرين را ويژه او ساخت . 29 - همان كه بر دوش پيامبر گام نهاد ، بهتر گويم : بر عرش خدا پا نهاد . 30 - و خانه‌ى كعبه را از لوث بتها پاك كرد : يك‌يك از بالا به زير افكند . 31 - قال : لو شئت ألمس النجم بالكف * إذن كنت عند ذاك قديرا