محمد بن عبد الله بن عمر

182

خلاصهء سيرت رسول الله ( ص )

حكايت سوم - ضمام بن ثعلبه ضمام از قوم بنى سعد بود ، وأو را بفرستادند تا به خدمت سيد ، عليه السلام ، آيد وكيفيت اسلام بازداند . چون به خدمت سيد ، عليه السلام ، آمد ، گفت : اى محمد ، از تو سؤالي مىكنم ، ودر آن تغليظى « 1 » خواهم نمودن ، بايد كه نرنجى . سيد ، عليه السلام ، فرمود : هر چه خواهى بپرس . ضمام گفت : يا محمد ، به آن خدايى سوگند به تو مىدهم كه خداى [ تو ] وخداى جملهء عالميان [ است ] با من راست بگوى كه تو پيغمبر خدايى ، وتو را به راستى به خلق فرستاده است . وتو را فرموده است كه ما را بفرمايى كه ترك بت‌پرستى كنيم ، ونماز پنج‌گانه گزاريم ، وروزهء رمضان داريم ، وزكات دهيم ، وحج كنيم ، وغير ذلك از أصول اسلام ؟ سيد ، عليه السلام ، سوگند خورد كه من پيغمبرم ، وحق تعالى همچنين به من فرموده است . پس ضمام مسلمان شد ودر حال بازگشت وپيش قوم خود رفت ، ودر حال كه برسيد ، لات وعزّى را دشنام داد وگفت : محمد پيغمبر به حق است ومن مسلمان شدم ، وشما نيز مسلمان شويد . هنوز شب نيامده بود كه قوم وى به جملگى مسلمان شدند . وچون ضمام پشت بر كرده بود ، سيد ، عليه السلام ، فرمود : إن صدق ذو العقيصتين دخل الجنّة « 2 » . وضمام را از بهر آن ذو العقيصتين خواند كه دو گيسوى داشت وپيوسته بافته بودى وبر سينه انداخته « 3 » . حكايت چهارم - اسلام جارود جارود رئيس قبيلهء عبد القيس بود . ودين ترسايى داشت ، [ وى با جماعتى ] به خدمت سيد ، عليه السلام ، * آمد وسيد ، عليه السلام ، ايمان [ بر ايشان ] عرضه كرد . جارود گفت : دين ترسايى رها نتوانم كرد . سيد ، عليه السلام ، فرمود : دين مسلمانى بهتر است . جارود « 4 » گفت : اگر تو ضامن مىشوى كه دين مسلمانى بهتر از ترسايى است تا مسلمان شوم . سيد ، عليه السلام ، فرمود : ضامن مىشوم . پس جارود مسلمان شد وبازگشت وقوم خود را مسلمان گردانيد « 5 » .

--> ( 1 ) . تغليظ : سخن درشت گفتن ، درشتى كردن ( معين ) ( 2 ) . گفت : اگر ضمام راست مىگويد وهم بر اين بيستد وزيادت ونقصان در آن نياورد ، در بهشت شود ( سيره ، ص 1024 ) . ( 3 ) . اين حكايت در سيره ، ص 1023 - 1025 ، آمده است . ( 4 ) . در أصل : بهتر است تا مسلمان شوم وسيد جارود ( 5 ) . اين حكايت در سيره ، ص 1025 و 1026 ، آمده است .