محمد بن عبد الله بن عمر

137

خلاصهء سيرت رسول الله ( ص )

ورها نكرد كه كسى أو را بازگشايد از ستون تا سيد ، عليه السلام ، به مسجد رود « 1 » ، به نماز صبح وأو را بازگشايد از ستون . وسيد « 2 » ، عليه السلام ، به مسجد رفت ، به نماز صبح ، وأو را باز كرد . وبنى قريظة چون مضطرّ شدند ، به حكم سيد ، عليه السلام ، از قلعه فرود آمدند وتسليم قلعه كردند . پس قوم أوس ، از أنصار ، گفتند : يا رسول اللّه ، بنى قريظة دوستان مايند وبه ما بسپار . وقوم خزرج دشمن ايشان بودند وگفتند : به ما بسپار . سيد ، عليه السلام ، فرمود اگر حكم ايشان به يكى از شما اندازم راضى شويد ؟ گفتند : بلى . پس حكم ايشان به سعد بن معاذ داد كه مهتر ايشان بود . سعد به خدمت سيد ، عليه السلام ، آمد وسيد ، عليه السلام ، را گفت : قوموا إلى سيّدكم « 3 » . برخاستند واستقبال كردند . وچون بنشست در خدمت سيد ، عليه السلام ، گفت : حكم در بنى قريظة آن است * كه مردان را بكشند ، وزنان وكودكان را به برده ببرند ، ومال‌ها قسمت كنند . سيد ، عليه السلام ، فرمود : لقد حكمت فيهم بحكم اللّه من فوق سبعة أرقعه . يعنى حكم همچنان كردى كه در بالاى هفت آسمان حكم كرده‌اند . پس بفرمود تا ، در بازار مدينه ، خندق فرو بردند وجهودان بنى قريظة گردن مىزدند ودر خندق مىانداختند تا نهصد « 4 » مرد به قتل آوردند . وسيد ، عليه السلام ، از زنان بنى قريظة ريحانه بنت عمرو بن خنافه را اختيار كرد . وبعد از مدتي ، مسلمان شد . و [ هرگاه ] « 5 » سيد ، عليه السلام ، أو را فرمودى كه تو را آزاد كنم ودر نكاح آورم ، بندگى اختيار كردى « 6 » . وحق تعالى در غزو خندق وأحوال بنى قريظة ، أول سورت احزاب إلى قوله : وَأَوْرَثَكُمْ أَرْضَهُمْ وَدِيارَهُمْ وَأَمْوالَهُمْ وَأَرْضاً لَمْ تَطَؤُها وَكانَ اللَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيراً « 7 » . فرو فرستاد « 8 » . حكايت أول - وفات سعد بن معاذ چون [ سعد بن معاذ ] از دنيا برفت ، جبرئيل ، عليه السلام ، ميانهء ، شب بيامد ، وعمامه بر سر

--> ( 1 ) . در أصل : به مسجد رفت ( 2 ) . در أصل : تا سيد ( 3 ) . گفت : پيش مهتر قوم خود برپاىخيزيد ( سيره ، ص 755 ) ( 4 ) . اين عده را از ششصد تا نهصد نفر گفته‌اند . ( 5 ) . قياسا الحاق شد . ( 6 ) . در سيره ، ص 758 ، چنين آمده است : ودر خانهء سيد ، عليه السلام ، مىبود . سيد ، عليه السلام ، أو را گفتى : مسلمان شو تا تو را آزاد كنم وبه نكاح خود درآورم ؛ ووى جواب دادى كه مرا رها كن تا همچنين در ملك تو مىگردم كه . . . وتا مدتي در خانهء سيد ، عليه السلام ، بود . وسيد ، عليه السلام ، پيوسته أو را گفتى : مسلمان شو ، ووى همين جواب دادى . . . تا آن وقت كه وى مسلمان شد . ( 7 ) . احزاب 33 : 27 . ( 8 ) . حكايت غزو بنى قريظة در سيره ، ص 749 - 759 آمده است . واقدى : ذىقعده وذيحجهء سال پنجم .