محمد بن عبد الله بن عمر
134
خلاصهء سيرت رسول الله ( ص )
سيد ، عليه السلام ، فرمود كه شما دانيد ، و * صلحنامه پاره كردند . وهر روز جنگ مىكردند . وعرب هرگز خندق نديده بودند ونمىيارستند آمد . پس چند سوار كفار از خندق بگذشتند وبر بالا آمدند . وعلى ، رضى اللّه عنه ، با جماعتى پذيرهء ايشان بازرفت . وعمرو بن عبد ودّ بود ، كه پهلوان قريش بود ، بكشت . وباقي سواران به هزيمت برفتند ، وبعضي در خندق كشته شدند ، وبعضي بگذشتند . وعلى ، رضى اللّه عنه ، در آن حال ، چند بيت بگفت : نصر الحجارة من سفاهة رأيه * ونصرت ربّ محمّد بصوابى لا تحسبنّ اللّه خاذل دينه * ونبيّه يا معشر الأحزاب وتيرى به سعد بن معاذ زدند ، واز حق تعالى عمر خواست : چندان كه جهودان بنى قريظة را به كأم خود ببيند . وبزيست ، تا سيد ، عليه السلام ، قلعهء ايشان بستد . وبعد از آن ، به همان زخم وفات يافت . وجهودى از بنى قريظة آمده بود ، وگرد خانهء حسّان بن ثابت ، مىگشت . وصفيّه خواهر حمزه ، بر بأم آن خانه ، بود . به زير آمد وعمودى ، بر سر آن جهود « 1 » ، زد وأو را به قتل آورد . ونعيم بن مسعود ، از قوم غطفان ، درآمد ومسلمان شد وگفت : يا رسول اللّه ، قوم از اسلام من خبر ندارند ، وبا ايشان حيلت توانم كرد . بفرماى تا با ايشان چه بايد كرد ؟ سيد ، عليه السلام ، فرمود : الحرب خدعة « 2 » . برو ، وبه هر طريق كه توانى ، در ميان لشكر ، جدايى انداز . گفت : على الرّأس والعين « 3 » . آنگه برفت وگفت : اى بنى قريظة ، مقصود لشكر غطفان وقريش آن است كه لشكر محمد به هزيمت كنند ونامى به دست آورند ، وهيچ كس نام شما نخواهد برد ؛ واگر محمد را فرصتى باشد ، شما را زحمت دهد . مصلحت آن است كه كس فرستيد به لشكر غطفان * [ و ] « 4 » قريش كه اگر مىخواهيد در جنگ محمد كمر بنديم ، چند تن از مهتران خود به نوا « 5 » ، پيش ما فرستيد تا ما را يقيني باشد كه شما از پى محمد بازنخواهيدگرديد تا كار وى تمام كنيد . گفتند : راست مىگويى . ونعيم ، از پيش ايشان ، برخاست ونزد قريش رفت وگفت : جهودان بنى قريظة از شكستن
--> ( 1 ) . در أصل : جهودان ( 2 ) . گفت : كار جنگ به حيلت راست آيد ( سيره ، ص 743 ) ( 3 ) . چنان كنم كه مىفرمايى ( سيره ، ص 743 ) ( 4 ) . از سيره ، ص 744 ، نقل شد . ( 5 ) . نوا ، گروگان باشد وبه عربى رهن خوانند ( برهان )