محمد بن عبد الله بن عمر
105
خلاصهء سيرت رسول الله ( ص )
وسيد ، عليه السلام ، چون از صف راست كردن « 1 » فارغ شد ، بر تخت نشست ، كه سعد بن معاذ ساخته بود ، ودعا مىكرد . وأبو بكر تنها نزد سيد ، عليه السلام ، بود . چشم [ سيد ، عليه السلام ، ] در خواب شد وچون بيدار شد ، گفت : اى أبو بكر ، بشارت باد كه ، حق تعالى نصرت داد وجبرئيل ، با چند هزار ملك ، فرود آمدند . ومهاجر وأنصار از اين بشارت نيز خبر داد وفرمود : دوام نمايند ، كه هر كس امروز از كافران روى نگرداند ، هشت در بهشت بر وى بگشايند ، واز جملهء خواصّ حضرت باشد . لشكر اسلام ، چون سخن سيد ، عليه السلام ، بشنفتند ، قوّت گرفتند وبه يك بار ، حمله بر كفّار بردند . وچون جنگ سخت شد ، وبه هر يك مسلمان ، ده كافر حمله آورده بودند ؛ * سيد ، عليه السلام ، يك مشت خاك بر روى كافران ريخت وگفت : شاهت الوجوه . كور باد چشم شما . وچشمها بازنديدند ومتحيّر شدند . پس مسلمانان را فرمود : تا حمله بر كفّار بردند وايشان را به هزيمت كردند . واز پى ايشان مىرفتند ، تا هفتاد تن از مهتران قريش ، به قتل آوردند ، وهفتاد كس بگرفتند وترك باقي كردند . وبه غارت مشغول شدند . وسعد بن معاذ را خوش نيامد وگفت : فتح أول است ، بايستى كه دست از كشتن ايشان بازنداشتندى ، تا جدّ لشكر اسلام ظاهر شدى . سيد ، عليه السلام ، تصديق سعد كرد وأو را دعا كرد . وبفرمود تا ندا كردند كه خويشان پيغمبر ، عليه السلام ، وعباس عمّ وى گرفته بياورند ونكشند . [ وأبو حذيفة بن عتبه مسلمان بود واز جملهء مهاجر بود ودر جنگ بدر حاضر بود ؛ چون ديد مصطفى ، عليه السلام ، بفرمود كه عباس ، عمّ وى بود ، نكشند وزنده بياورند ؛ وپدر وى عتبه وعمّ وى شيبه وبرادر وى وليد كشته بودند ، عصبيّتى در وى پيدا شد وگفت : پدران وبرادران ما همه كشته شدند وعباس را چرا رها كنند ؟ به خداى كه اگر من أو را دريابم ، وى را پارهپاره كنم وزنده رها نكنم . بعد از آن ، اين سخن به گوش سيد ، عليه السلام ، رسيد كه أبو حذيفة چنين گفت . سيد ، عليه السلام ، روى سوى عمر كرد وگفت : يا عمر : شايد كه أبو حذيفة چنين گويد ؟ وروا بود كه روى عمّ من به شمشير بزند ؟ عمر گفت : يا رسول اللّه ، اگر دستوري دهى ، تا بروم ووى را پارهپاره كنم . گفت : نه ، يا ابا حفص « 2 » كه أبو حذيفة اين سخن نه از سر نفاق گفت . وخود در حال پشيمان شد وتا زنده بود ، پيوسته ، تحسّر مىخورد از آن كلمه كه روز بدر گفته بود . و
--> ( 1 ) . در أصل : گشتن ، وقياسا اصلاح شد . ( 2 ) . أبو حفص كنيهء عمر است .