محمد بن عبد الله بن عمر

55

خلاصهء سيرت رسول الله ( ص )

منتظر باشيد ، اگر ظفر مرا باشد بيرون آييد واگر ايشان را باشد برويد . كاغذى بخواست وبنوشت : من نجاشىام ، گواهى مىدهم كه خداى يكى است ومحمد پيغمبر أو وعيسى پيغمبر وبندهء أو بود وكلمه [ و ] روح أو ، وعيسى از مريم پيدا شد به قدرت حق تعالى بىپدر ، وبر بازو بست وبه جنگ رفت وگفت : من عدل وشفقت كردم ، شما چرا جنگ مىكنيد ؟ گفتند : اعتقاد ما آن است وتو مىگويى بنده است ، سبب جنگ اين است . نجاشي گفت : اعتقاد من اين است ، وأشارت وى بر آن بودى كه در مكتوب نوشته بود وبر بازو بسته . ايشان بندانستند كه أو چه مىگويد ، پنداشتند كه * مگر موافق ايشان است ، جمله خدمت كردند . ونجاشي مسلمانى پنهان مىداشت ومتابعت سيد ، عليه السلام ، مىكرد تا وفات يافت . وچون خبر رسيد ، سيد ، عليه السلام ، بر وى نماز كرد . وعايشه ، رضى اللّه عنها ، گفت : مردم از گور وى پيوسته نور مىديدند « 1 » . حكايت هفدهم - در اسلام عمر در سبب اسلام عمر ، رضى اللّه عنه ، دو روايت است : يكى روايت أهل مدينه ، وديگر روايت مجاهد وعطاء . روايت أهل مدينه آن است كه خواهرش ، فاطمه ، مسلمان شده بود ، وشوهرش سعيد بن زيد ونعيم بن عبد الله النحّام ، از قبيلهء عمر ، رضى اللّه عنه ، مسلمانى پنهان مىداشتند ، از خوف عمر ، رضى اللّه عنه ، وخبّاب بن الارتّ ايشان را قرآن تعليم كردى . پس شخصي آمد وبه عمر ، رضى اللّه عنه ، گفت : محمد با أصحاب در فلان خانه‌اند . برخاست وشمشير ستد تا ايشان را برنجاند . چون پاره‌اى راه برفت ، نعيم بن عبد الله گفت : اى عمر ، اگر تو محمد را هلاك كنى ، بني هاشم تو را زنده رها نكنند . أول أهل بيت خود را باز صلاح آور ، كه خواهرت وداماد « 2 » هر دو مسلمانند . بازگشت تا ايشان هر دو هلاك كند . چون به خانه رفت ، خبّاب آنجايگه بود وسورت طه با ايشان مىآموخت . خبّاب در گوشه‌اى پنهان شد . وخواهر عمر ، صحيفهء قرآن در زير زانو پنهان كرد . وعمر ، آواز ايشان شنيده بود . عمر ، داماد را گرفت تا هلاك كند ، خواهرش برخاست ومانع شد ، سر خواهر بشكست . آن‌گه گفتند : ما مسلمانيم ، اگر تو ما را پاره‌پاره كنى ، برنگردم . عمر ، چون خون بر روى خواهر ديد وجدّ ايشان در اسلام ، پشيمان شد وصحيفة خواست . نمىدادند تا سوگند خورد كه بخوانم وبازدهم . خواهرش ، چون ديد كه عمر ساكن شده ، * گفت : برو وغسل ووضو كن ، كه اين كلام حق است وبىطهارت نشايد گرفت . عمر غسل كرد وبستد وبخواند تا :

--> ( 1 ) . اين حكايت ، در سيره ، ص 324 - 330 ، آمده است . ( 2 ) . كذا ودر سيره ، ص 331 : خواهر ودامادت