محمد بن عبد الله بن عمر
47
خلاصهء سيرت رسول الله ( ص )
تخت دقيانوس به خدمت ايستاده بود ، از گوشهء تختگاه گربهاى درافتاد . دقيانوس بترسيد ونزديك بود تا از تخت درافتد . يمليخا زيرك بود گفت : از افتادن گربهاى چنين مىترسد لايق خدايى نباشد ، حال با ياران خود بگفت . بعد از آن گفت : بدانيد كه اين آسمان وزمين وعجايب جهان را به ضرورت صانعى قديم بايد ، چرا روزگار خود به خدمت اين ظالم ضايع كنيم ؟ بر من گواه باشيد كه از أو بيزار شدم وبه خداى آسمان وزمين ايمان آوردم ودين عيسى ، عليه السلام ، پيش گرفتم . پس ياران همه در پاى وى افتادند وگفتند : دير است ما در اين انديشهايم ، ما همه فرمانبردار توايم واز خدايى دقيانوس بيزار شديم وبه خداى تعالى ايمان آورديم . وحقيقت اين سخن آن باشد كه به اتفاق نزد دقيانوس رويم وايمان آوريم . برفتند وگفتند : تو خدايى را نشايى كه از گربهاى ترسى ، وبه خداى عالم ايمان آورديم وگواهى مىدهيم كه در عالم جز وى نيست وهر كه چنين نگويد ، كافر باشد . وچون بيرون آمدند ، گفتند : مصلحت گريختن است از ظلم دقيانوس وبه عبادت مشغول بودن تا حق تعالى * رحمت كند . آنگه ايشان ، به بهانهء شكار ، از دقيانوس أجازت خواستند وبرفتند . در راه شبانى ديدند ، از وى طعام خواستند ، بداد وگفت : آثار پادشاهى از شما ظاهر است ، حال چون است ؟ حكايت خويش با وى گفتند . أو نيز موافق ايشان شد وگوسفندان باز مالك « 1 » داد وبا ايشان برفت . وسگى داشت وبازنمىگرديد وايشان از آواز سگ خائف بودند . پس سگ آواز داد وگفت : از جانب من فارغ باشيد ، كه من از بهر پاسبانى شما مىآيم ، نه از بهر غمّازى . ومىرفتند تا به غارى رسيدند ، ايشان اندرون رفتند وسگ ، بيرون غار ، دستها بر زمين گسترانيد وبنشست . دقيانوس چون ايشان نمىديد ، دانست كه گريختهاند « 2 » ، طالب شد . يمليخا ، يك روز از بهر طعام ، به شهر آمد . شنفت كه دقيانوس با لشكر به طلب ايشان مىرود ، به غار آمد وبا ياران گفت وطعام نخوردند واز حق تعالى خواستند تا ايشان را از چشم لشكر پنهان گرداند « 3 » . بارى تعالى چشم ايشان در خواب كرد . دقيانوس ولشكر به غار رفتند وبه قدرت حق تعالى ايشان را نديدند . دقيانوس گفت : البتة ايشان در اين غار باشند ، فرمود ودر غار به سنگ وگچ برآورند . يكى از خدّام دقيانوس مسلمان بود ، به پنهان لوحى از رصاص بساخت ونام أصحاب الكهف وتاريخ غايب شدن ايشان وكيفيت گريختن ايشان بر آن نبشت ودر تابوتى مسين نهاد . وآن تابوت بر در غار ، در ميان ديوار ، پنهان كرد تا مسلمانان أحوال ايشان بدانند وآن غار زيارتگاه سازند . چون مدت سيصد ونه سال بگذشت ، پادشاهى * در شهر دقيانوس ظاهر شد ، مسلمان و
--> ( 1 ) . در أصل : ملك ( 2 ) . در أصل : كه اگر گريختهاند ( 3 ) . در أصل : گردد