محمد بن عبد الله بن عمر

45

خلاصهء سيرت رسول الله ( ص )

پس گفتند : چون هيچ يكى نمىخواهى ، ايمان نمىآوريم وخداى خود را گوى تا ما را عذاب فرستد اگر قادر است . جواب داد : اگر خداى خواهد بفرستد . گفتند : يا محمد اگر خداى تو عالم السّر است ومىدانست كه ما سؤال خواهيم كرد ، بايستى كه تو را خبر دادى وجواب آموزانيدى ، اما ظنّ ما آن است كه : رحمان يمامه « 1 » تو را تعليم مىكند وما به وى ايمان نخواهيم آورد . * وما بهر نوع مراد تو جستيم ومخالفت ما مىكنى ، اكنون عذر ما ظاهر شد تا تو را هلاك كنيم يا تو ما را . پس هر يكى بيهوده مىگفتند : يكى گفت : ملائكة دختران خدايند [ كه ] مىپرستيم . ديگرى گفت : نبردبان بر آسمان بند وبرو ، چهار فريشته به گواه بياور . بعد از آن همه ، گمان آن است [ كه ] ايمان نياوريم . سيد ، عليه السلام ، چون حال بايد ، به خانه رفت . پس أبو جهل گفت : بيش طاقت نماند وفردا ، چون محمد در مسجد نماز كند وبه سجود رود ، سنگى بر سر وى زنم . روز ديگر به مسجد رفت وسيد ، عليه السلام ، درآمد وبه مسجد به نماز ، وروى به بيت المقدس مىكرد وميان ركن يماني وحجر الأسود مىايستاد ، چنان كه روى در كعبه وبيت المقدس داشتى . چون به سجود رفت ، أبو جهل از گوشهء مسجد قصد سنگ انداختن كرد ! دست‌هاى أو خشك شد وسنگ درافتاد ومتغير ومخوف شد . قوم قريش ، چون أو را چنين ديدند ، گفتند : يا ابا الحكم تو را چه بود ؟ گفت : چون قصد سنگ انداختن كردم ، اژدهايى ديدم مثل اشترى مست كه درآمد ودهان باز كرد كه مرا فرو برد . اين حالت بر من افتاد . عجب داشتند وايمان نياوردند . سيد ، عليه السلام ، چون اين حكايت بنشيد ، فرمود : جبرئيل بود ، اگر أبو جهل نزديك آمدى أو را هلاك كردى . نضر بن الحارث كه از شياطين وفصحاى قريش بود ، چون اين حكايت از أبو جهل بشنفت ، برخاست وگفت : زياده‌تر از اين مغرور مباشيد ، كه كار محمد قوّت مىگيرد وسخن وى به سخن شاعران وكاهنان نماند . وتدبير كار خود كنيد ، ومقصود تحريض قريش بود بر دشمنى وفتنه‌انگيزى . وپيوسته سيد ، عليه السلام ، را رنجانيدى ومعارضهء قرآن كردى وبه جاى سيد نشستى وقصهء رستم واسفنديار وملوك عجم خواندى وترجيح بر سخن سيد ، عليه السلام ، [ دادى ] « 2 » * تا حق تعالى در حق وى اين آيت فرستاد ، قوله تعالى : إِذا تُتْلى عَلَيْهِ آياتُنا قالَ أَساطِيرُ الْأَوَّلِينَ « 3 » . وهر جا كه در قرآن أساطير الاوّلين آمده است در حق وى فرو آمده است ، چه مىگفت :

--> ( 1 ) . رحمان مردى بوده از يمامه ويمامه ناحيه‌اى است از عربستان مركزى . ( 2 ) . قياسا الحاق شد . ( 3 ) . قلم 68 : 15 ومطففين 83 : 13 .