محمد بن عبد الله بن عمر

40

خلاصهء سيرت رسول الله ( ص )

واقد بن عبد اللّه ، وخالد وعامر وعاقل واياس پسران بكير بن عبد ياليل ، وعمّار بن ياسر ، وصهيب رومى ، رضى اللّه عنهم ، جمله مسلمان شدند ، * از پى يكديگر به ترتيب . بعد از آن ، مسلمان مىشدند تا مسلمانى آشكارا شد . واز ابتداى دعوت تا ظهور اسلام سه سال بود . بعد از آن اين آيت فرو آمد : فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَأَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ . إِنَّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ « 1 » . بعد از سيد ، عليه السلام ، خويشان از بني هاشم وديگر قبيله‌ها جمع كرد وبه كوه صفا بر شد وايشان را خبر داد از دوزخ وبهشت ووعد وعيد . وبه اسلام دعوت كرد . نزديك آمدند الّا أبو لهب كه برخاست وبيهوده گفت ، وبدان سبب ، سورت تبّت در حقّ وى فرود آمد . وتا نزول اين آيت « 2 » ، سيد ، عليه السلام ، وصحابه در باديه‌هاى مكة به خلوت نماز مىكردند . روزى ، گروهى از قريش بر سر ايشان افتادند وبه خصومت با ايشان درآمدند . مسلمانان ، چون فارغ شدند از نماز ، فارغ به جنگ كافران درآمدند . سعد وقّاص ، رضى اللّه عنه ، پاره‌اى استخوان اشتر بر سر كافرى زد وايشان را به هزيمت كرد ، وأول كسى كه در اسلام زخم به كافران زد وى بود « 3 » . حكايت هفتم - در فرستادن قريش جماعتى را نزد أبو طالب قريش ، چون ديدند كه سيد ، عليه السلام ، آشكارا كرد و [ مردم ] « 4 » مسلمانان مىشدند ، واز محافظت أبو طالب سيد ، عليه السلام ، را نمىرنجانيدند ؛ عتبه وشيبه وأبو جهل ، كه مهتر قوم بودند ، نزد أبو طالب فرستادند ، كه ما به سبب تو خصومت نمىكنيم ومحمد ترك دين پدران كرده ودشنام به خدايان مىدهد ؛ أو را نصيحت كن تا ترك اين كار كند ، يا ما را اجازه دهد تا دفع وى كنيم . أبو طالب سيّد ، عليه السلام ، را طلب كرد وگفت : قريش جمله خصم شدند واز بهر خاطر من خصومت با تو نمىكنند ، اگر در اين كار آهستگى كنى وبه نوعي رضاى ايشان بجويى ، لايق باشد . سيد ، عليه السلام ، ظن برد كه أبو طالب * ترك تعصب وى خواهد كرد ، گفت : اى عمّ ، تا محمد را چاره « 5 » باشد ، ترك اين كار نكند واسلام ظاهر كنم تا مرا اجل رسد ومعذور بميرم . وبرخاست وآب از ديدهاى مبارك روان كرد . أبو طالب ، چون بديد ، پشيمان شد وسيد ، عليه السلام را ، بازخواند وگفت : برو وهر چه خواهى كن ، كه تا چاره « 5 » دارم . ، از تعصب تو بازنايستم . وقوم را گفت : هر كه خصم محمد است ودين وى ، من خصم وىام ودين وى .

--> ( 1 ) . حجر 15 : 94 و 95 . ( 2 ) . مقصود آيه‌هاى 94 و 95 سوره حجر وآيه‌هاى 214 و 215 سورهء شعرا است . ( 3 ) . اين حكايت در سيره ، ص 228 - 234 ، آمده است . ( 4 ) . از سيره ، 234 ، نقل شد . ( 5 ) . در سيره ، ص 237 ، جان به جاى چاره در اينجا آمده است .