محمد بن عبد الله بن عمر

16

خلاصهء سيرت رسول الله ( ص )

ديگر در حرير گرفت . ودر عهد حجّاج جامهء كعبه باز ديباج كردند . وتبّع بفرمود وخانهء كعبه از بت پاك كردند . وفرمود تا زنان حايض در آن نروند وديوار خانه به خون قربان ملطّخ « 1 » نكنند . ودرى به خانهء كعبه آويخت وكليد به واليان كعبه داد . وچون باز يمن رسيد ، كه تختگاه وى بود ، قوم وى ، كه از جمله گبر وآتش‌پرست بودند . مخالفت كردند ، به سبب آن كه تبّع ايمان آورده بود . ودر يمن آتشى بود كه پيوسته افروخته بودى ، وحاكم خود ساخته بودند . وچون ايشان را خلافي بود ، به آتش حكايت كردندى ، زفانه بيرون آمدى وظالم را بسوزانيدى . پس جمعى از قوم يمن با جمعى از متعلّقان تبّع با آن دانشمندان پيش آتش رفتند وگفتند : تبّع ايمان آورده وما را جفا خواهد كرد . اگر به باطل است ، أو را هلاك كن ، والّا ما را هلاك كن . پس از آتش زبانه برآمد وجماعت أهل يمن بسوزانيد وأهل يمن مطيع تبّع شدند . وآن دو دانشمند تورات مىخواندند ونزديك * آتش مىرفتند ، وآتش كناره مىگرفت تا ناپيدا شد . وأصل يهوديت در يمن آن بود . وأهل يمن از قوم حمير بودند وتبّع از فرزندان وى بود . وايشان را خانه‌اى بود كه آن را رئام گفتندى . واز ميان خانه آوازى شنيدندى وسؤالي كه كردندى جواب شنفتندى وشخص را نديدندى . وهمچون كعبه معظّم آن خانه كردندى . آن دانشمندان گفتى « 2 » كه شيطان است ، واز تبّع اجازه خواستند ، واز ميان خانه سگى سياه بيرون آوردند وقتل كردند وخانه خراب گردانيدند وقوم را بر جادهء حق استوار داشتند « 3 » . حكايت سوم - قصهء أصحاب الأخدود وعبد اللّه بن الثّامر أول جايى از زمين عرب كه ترسايى در آن ظاهر شد ، نجران بود . وسبب آن بود كه فيميون عابد كه ترسا وعالم بود وقوت از بنّايى ساختى ، وبر هر رنجورى كه دعا كردى در حال شفا يا فتى ، واز هر موضعي كه أو را بشناختندى نقل كردى ؛ اتفاقا بديهي رسيد از شام . ودر آن دية مردى بود صالح نام ، وبر أحوال فيميون وقوفي يافت ورفيق فيميون شد . وروى به صحرايى نهادند ، ودرختى بزرگ ظاهر شد . واز آن آوازى شنيدند كه فيميون ، از من مگذر تا مرا دفن كنى . فيميون به صالح گفت : اين ولىّاى است كه در اين ساعت وفات خواهد يافت . به غسل [ و ] دفن وى مشغول شدند . وبعد از آن مىرفتند ، چون به زمين عرب رسيدند ، خفاجه « 4 » در آمد وايشان را بربود ودر شهر نجران به بندگى بفروخت .

--> ( 1 ) . ملطخ : آلوده ، ملوث ( معين ) ( 2 ) . كذا ( 3 ) . اين حكايت در سيرهء ، ص 38 - 52 ، آمده است . ( 4 ) . خفاجه ، به فتح أول وجيم عربى ، قبيله‌اى است در عرب از بنى عامر كه أكثر آن قوم راه‌زنى مىكنند ( غياث اللغات ) .