العلامة المجلسي

506

حياة القلوب ( فارسي )

نياورند وچيزى به ايشان نفروشند ونگذارند كه كسى خوردنى وآشاميدنى به ايشان بدهد وايشان را سه روز به تعجيل آوردند وخوردنى وآشاميدنى به ايشان ندادند تا به شهر « مدين » كه شهر شعيب است رسيدند وأهل مدين نيز در دروازه را به روى ايشان بستند وچيزى براي ايشان بيرون نياوردند وأصحاب آن حضرت از گرسنگى وتشنگى بىطاقت شدند وهر چند مبالغه كردند أهل شهر در نگشودند ، حضرت چون اين حالت را مشاهده نمود بر كوه بلندى كه بر آن شهر مشرف بود بالا رفت وبه آواز بلند ندا كرد چنانكه آن شهر بلرزيد وفرمود كه : اى أهل شهري كه ظالم وستمكارند أهل آن ! منم بقيهء خدا وحق تعالى از پيغمبر شما در قرآن ذكر كرده كه بَقِيَّتُ اللَّهِ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ وَما أَنَا عَلَيْكُمْ بِحَفِيظٍ ، مرد پيرى در آن شهر بود چون اين ندا را شنيد به نزد قوم خود آمد وگفت : بخدا سوگند كه اين همان دعوت پيغمبر شما شعيب عليه السّلام است ، اگر بازار براي اين مرد بيرون نبريد خدا بزودى شما را به عذاب خود مىگيرد از بالاى سر شما واز زير پا شما ، اين مرتبه شما باور كنيد سخن مرا وأطاعت من بكنيد وبعد از اين هرگز نكنيد كه من ناصح وخير خواه خواهم بود از براي شما ، پس مبادرت كردند در بازارها وآذوقه‌هاى بسيار بيرون آوردند . چون اين خبر به هشام لعين رسيد فرستاد آن مرد پير را برد وكسى ندانست كه چه بر سر أو آمد « 1 » . واين حديث با معجزات بسيار وقصه‌هاى طولانى بعد از اين در أحوال آن حضرت خواهد آمد ان شاء اللّه ، ودر أحوال ولادت امام رضا عليه السّلام ان شاء اللّه خواهد آمد كه چون آن حضرت متولد شد حضرت امام موسى عليه السّلام أو را در برگرفت واذان واقامه در گوشهايش گفت وكامش را به آب فرات برداشت ، پس به نجمه مادر آن حضرت داد وگفت : بگير كه اين بقيهء خداست در زمين « 2 » . وأيضا به سند معتبر از أحمد بن إسحاق منقول است كه : حضرت امام حسن

--> ( 1 ) . كافى 1 / 471 ؛ وقسمتى از اين روايت در مناقب ابن شهرآشوب 4 / 205 آمده است . ( 2 ) . عيون أخبار الرضا 1 / 20 .