العلامة المجلسي
92
حياة القلوب ( فارسي )
اتفاق ايشان متوجه يمن گرديد كه أو را مشاهده نمايد وأو را ترغيب كند بر عطف ومهربانى نسبت به أهل مكة . پس چون وارد يمن شدند ورخصت طلبيدند كه به نزد أو بروند ، امراى أو گفتند كه : أو به قصر وردى رفته است وعادت أو آن است كه چون فصل گل مىشود داخل قصر غمدان مىشود وزيادة از چهل روز در آنجا با خواصّ خود مشغول عشرت وشادى مىباشند ، ودر اين ايّام كسى را رخصت دخول مجلس أو نيست ، وباغي كه قصر غمدان در آن واقع بود درى بسوى صحرا داشت وبر همهء درها دربانان موكّل كرده بودند . عبد المطّلب روزى بسوى درگاهى رفت كه به جانب صحرا مفتوح بود واز دربان آن درگاه رخصت دخول طلبيد ، دربان گفت كه : در اين ايّام پادشاه با جواري وزنان خود خلوت كرده است وكسى را رخصت دخول قصر أو ميسّر نيست ، واگر نظرش بر تو افتد مرا با تو به قتل مىرساند . عبد المطّلب كيسهء زرى به أو داد وگفت : تو مانع من مشو وامر قتل مرا به من بگذار ودر باب تو عذرى به أو خواهم گفت كه آسيبى به تو نرساند . چون دربان ديدهاش به زر سرخ افتاد خون سياه وروز تباه خود را فراموش كرد ومانع آن مقرّب درگاه اله نگرديد . وچون عبد المطّلب داخل بستان شد ديد كه قصر غمدان در ميان بستان واقع است وأنواع گلها ورياحين بر أطراف آن قصر دلنشين احاطه كرده است ونهرهاى صافي بر دور آن قصر مىگردد ، وسيف مانند شمشير برّان بر إيوان قصر غمدان رو بسوى خيابان بر قصر خود تكيه داده است . پس چون نظرش بر عبد المطّلب افتاد در غضب شد وبا غلامان خود گفت كه : كيست اين مرد كه بىرخصت داخل اين بستان شده است ؟ بزودى أو را نزد من آوريد ؛ پس غلامان بسرعت شتافتند وآن حضرت را به مجلس أو آوردند ، وچون عبد المطّلب داخل شد قصرى ديد به طلا ولاجورد وأنواع زينتها آراسته واز جانب راست وچپ قصر أو كنيزان بىشمار با نهايت حسن وجمال صف كشيدهاند ، ونزديك أو عمودى از عقيق سرخ نصب كردهاند وبر سر آن جامى از ياقوت تعبيه كردهاند كه مملوّ است از مشك ناب ، ودر