العلامة المجلسي

83

حياة القلوب ( فارسي )

مرتبه براي شتر بيرون آمد وهاتفى از ميان كعبه صدا زد كه : حق تعالى فداى شما را قبول نمود وبزودى از نسل اين بزرگوار سيّد ابرار ونبىّ مختار بيرون خواهد آمد . پس قريش گفتند : اى عبد المطّلب ! گوارا باد تو را كرامت الهى كه هاتفان غيب براي تو وفرزند تو ندا كردند . پس فاطمه فرزند خود را به خانه برگردانيد وقبايل عرب از أطراف به تهنيت آن سيّد اوصياى زمان به مكة آمدند وبه اين سبب سنّت جارى شد كه ديهء هر مرد صد شتر باشد . پس چون يهودان وكاهنان از اين امر نااميد گرديدند وعبد اللّه را سلامت يافتند حيله‌ها در دفع آن حضرت برانگيختند واز جملهء آنها آن بود كه شخصي از رؤساى ايشان كه أو را « ربيبان » مىگفتند طعامي ساخت وزهر در آن داخل كرد وبه جمعى زنان داد وبه خانهء عبد المطّلب فرستاد وبه نزد فاطمهء مخزوميّه به رسم هديه بردند ، فاطمه پرسيد : شما كيستيد ؟ گفتند : ما خويشان شمائيم از فرزندان عبد مناف وشاد شديم از خلاص شدن فرزند شما ، واين طعام را به جهت آن پخته‌ايم وبراي شما حصّه آورده‌ايم . پس چون عبد المطّلب به خانه آمد پرسيد كه : اين طعام از كجا آمده است ؟ فاطمه گفت كه : خويشان شما از براي تهنيت سلامتى فرزند ما پخته‌اند وحصّه براي ما آورده‌اند . وچون نزديك آوردند كه تناول نمايند ، از اعجاز نور مقدس رسالت پناهى صلّى اللّه عليه وآله وسلّم آن طعام به سخن آمد وبه زبان فصيح گفت كه : مخوريد از من كه بر من زهر داخل كرده‌اند . پس ايشان دانستند كه اين از مكر دشمنان بوده است وطعام را در زمين دفن كردند . وچون عبد اللّه به سنّ شباب رسيد نور نبوّت در جبين أو ساطع بود ، جميع أكابر واشراف نواحي وأطراف آرزو كردند كه به أو دختر بدهند ونور أو را بربايند ، زيرا كه يگانهء زمان بود در حسن وجمال ، ودر روز بر هركه مىگذشت بوى مشك وعنبر از وى استشمام مىكرد ، واگر در شب مىگذشت جهان از نور رويش روشن مىگرديد ، وأهل مكة أو را مصباح حرم مىگفتند تا آنكه به تقدير الهى عبد اللّه با صدف گوهر رسالت‌پناهى