العلامة المجلسي

78

حياة القلوب ( فارسي )

خبر وحشت اثر را به مادران خود رسانيدند شيون از خانه‌هاى ايشان بلند شد وتا طلوع صبح در گريه واندوه گذرانيدند ، وچون صبح طالع گرديد حضرت عبد المطّلب رداى آدم را بر دوش افكند ونعلين شيث را در پا كرد وانگشتر نوح را در انگشت كرد وخنجر برّنده در دست گرفت براي فداى فرزند خود ويك يك فرزندان خود را از نزد مادران ندا كرد وطلبيد وهمه خود را به أنواع زينتها آراسته بسوى پدر شتافتند بغير از عبد اللّه - كه مادرش را دل گواهى مىداد كه آن گوهر يكتا لايق درگاه حق تعالى است وقرعه به نام نامى أو بيرون خواهد آمد وأو را مانع مىشد - ، پس چون عبد المطّلب به خانهء فاطمه آمد ودست عبد اللّه را گرفت كه بيرون آورد مادرش فاطمه در أو آويخت وعبد اللّه به دامن پدر چسبيده وپدر أو را مىكشيد ومادر ممانعت مىنمود وتضرع واستغاثه مىكرد وعبد اللّه مىگفت : اى مادر ! دست از من بردار ومرا با پدر خود بگذار كه آنچه خواهد با من بكند ، پس فاطمه دست از جان خود برداشت وگريبان خود را شكافت وگفت : اى أبا الحارث ! اين كار تو كارى است كه كسى به غير از تو نكرده است ، وچگونه راضى مىشوى كه فرزند خود را به دست خود بكشى ، واگر البتة اين كار را خواهى كرد دست از عبد اللّه بردار كه أو از همه خردسالتر است وبر كودكى أو رحمي بدار وحرمت آن نور كه در جبين مكين اوست نگه‌دار ؛ وچون ديد كه عبد المطّلب به اين سخنان دست از أو برنمىدارد فرزند دلبند خود را بر سينهء نالان خود چسبانيد وگفت : خدا نخواهد كرد كه اين شعلهء نور جبين تو خاموش گردد ، چه كنم كه در كار تو چاره‌اى نمىدانم ودر امر تو حيله‌اى نمىبينم ، كاش پيش از آنكه از ديده‌ام پنهان گردى در خاك پنهان گرديده بودم ، بناچار از برم مىروى واميد برگشتنت ندارم . واز استماع اين خطاب ، عبد المطّلب بىتاب گرديده سيلاب سرشك از ديده‌ها رها كرد ورنگش متغير گرديد وپايش از رفتار ماند ؛ پس آن بندهء مقرّب اله گفت : اى مادر ! بگذار مرا تا با پدر خود بروم ، اگر خدا مرا اختيار نمايد براي قرباني خود زهى سعادت وفيروزى وهزار جان فداى اختيار أو باد ، واگر ديگرى را اختيار نمايد با هزار حرمان بسوى تو برخواهم گرديد .