العلامة المجلسي
75
حياة القلوب ( فارسي )
ما تفوّق يا فتى ؟ عبد المطّلب در غضب شده گفت : واي بر تو ! مرا سرزنش مىكنى به كمي فرزند ، با خداى خود عهد كردم كه اگر ده پسر يا زيادة مرا عطا فرمايد يكى از آنها را نحر نمايم براي اكرام واجلال حقّ الهى ، پس گفت : پروردگارا ! پس عيال مرا بسيار كن ودشمنان مرا بر من شاد مگردان بدرستى كه توئى خداى يگانهء صمد . وبعد از آن شروع كرد به خواستن زنان وشش زن به حبالهء خود در آورد وده پسر از ايشان بوجود آمد وهر يك از آن زنان به حسن وجمال آراسته ودر قوم خود عزيز ومنيع بودند : يكى از آنها منعه دختر حارث كلابيه بود ؛ ديگرى سمرى دختر غيدق ( طليقيه ) ؛ سوم هاجرهء خزاعيه ؛ چهارم سعدا دختر حبيب كلابيه ؛ پنجم هاله دختر وهب ؛ ششم فاطمه دختر عمرو مخزوميه بود « 1 » . واز فاطمهء مخزوميه أبو طالب وعبد اللّه پدر حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم بهم رسيدند . بعضي گفتهاند : زبير نيز از فاطمه بود وساير أولاد از زنان ديگر أو بودند « 2 » . عبد المطّلب سعى واهتمام بسيار در خدمت كعبه مىنمود ، پس در بعضي از شبها كه نزديك كعبه خوابيده بود خوابى ديد وهراسان بيدار شد وبرخاست ورداى خود را بر زمين مىكشيد وبر خود مىلرزيد تا به جمعى از كاهنان رسيد واز أو پرسيدند كه : اى أبو الحارث ! چه مىشود تو را ؟ گفت كه : در خواب ديدم زنجير سفيد نوراني از پشت من بيرون آمد كه نزديك بود نور آن زنجير ديدهها را بربايد ، وآن زنجير چهار طرف داشت يك طرف آن به مشرق وطرف ديگرش به مغرب ويك طرفش به آسمان ويك طرفش به زمين رسيده بود ، ناگاه دو شخص عظيم خوشرو ديدم كه در زير آن زنجير ايستادهاند ، از يكى از ايشان پرسيدم : تو كيستى ؟ گفت : منم نوح پيغمبر پروردگار عالميان ؛ از ديگرى پرسيدم : تو كيستى ؟ گفت :
--> ( 1 ) . در مصدر اين نامها با اختلافاتى ذكر شده است . ( 2 ) . تاريخ يعقوبي 1 / 251 ؛ العدد القوية 136 .