العلامة المجلسي

62

حياة القلوب ( فارسي )

خود بلرزيدند وبه نزد أو آمده التماس كردند كه : برگرد ونزد اين جبار مرو كه سوگند خورده است احدى از شما را زنده نگذارد وما را رحم مىآيد بر تو با اين حسن وجمال وكمال به تيغ أو كشته شوى . عبد المطّلب گفت : شما مرا به مجلس أو بريد ونصيحت را ترك كنيد . چون خبر عبد المطّلب را به أبرهة رسانيدند وشجاعت وجرأت أو را ذكر كردند امر كرد كه ملازمانش شمشيرها كشيدند وفيل بزرگ را به مجلس طلبيد وتاج خود را بر سر نهاد وامر به احضار عبد المطّلب نمود ، وآن فيل را « مذموم » مىگفتند وبر سرش دو شاخ از آهن تعبيه كرده بودند كه اگر بر كوهى مىزد خراب مىكرد ، وبر خرطومش دو شمشير بسته بودند وجنگ تعليمش داده بودند ؛ وامر كرد چون عبد المطّلب به مجلس در آيد آن فيل را بر أو حمله دهند . چون عبد المطّلب به مجلس داخل شد جميع حضّار را از أو دهشتي عظيم بهم رسيد ، چون فيل را به أو حمله دادند به نزد آن حضرت آمد وسر بر زمين نهاده ذليل ومنقاد شد ؛ أبرهة از مشاهدهء اين أحوال متحير ماند واز دهشت بر خود لرزيد وبه غايت تعظيم وتكريم آن حضرت را در كنار خود نشانيد وعرض كرد : چه نام دارى كه از تو خوش‌روتر ونيكوتر نديده‌ام وهر حاجت بطلبى روا كنم واگر گوئى برگردم برمىگردم ؟ عبد المطّلب فرمود : مرا با اينها كارى نيست ، أصحاب تو شترى چند از من برده‌اند وآنها را براي حاجيان بيت اللّه مهيّا كرده بودم ، بگو به من بازدهند . أبرهة حكم كرد آنها را به أو پس دادند وگفت : ديگر حاجتي دارى ؟ گفت : نه . أبرهة گفت : چرا در باب بلد خود سؤال نمىكنى كه من سوگند ياد كرده‌ام كه كعبهء شما را خراب كنم ومردان شما را بكشم ؟ وليكن قدر تو را بزرگ يافتم واگر در اين باب شفاعت نمائى شفاعت تو را قبول مىكنم . عبد المطّلب فرمود : مرا با آن كارى نيست ، چون آن خانه صاحبي دارد كه محتاج به شفاعت من نيست ، اگر خواهد دفع ضرر از خانهء خود مىتواند كرد .