العلامة المجلسي

58

حياة القلوب ( فارسي )

عبد المطّلب امر كرد غلامان خود را كه : پسر مرا بطلبيد ، چون عباس را آوردند فرمود : اين را نمىخواهم پسر مرا بطلبيد ، هر يك را مىآوردند مىگفت : اين را نمىخواهم پسر مرا بطلبيد ، تا آنكه عبد اللّه والد حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم حاضر شد ، فرمود : اى فرزند ! برو بر بالاى أبو قبيس « 1 » ونظر كن به ناحيهء دريا وهرچه بيني كه از آن جانب مىآيد مرا خبر ده ؛ چون عبد اللّه بر كوه أبو قبيس بالا رفت ديد كه مرغان از أبابيل مانند سيل وشب تار رو به آن طرف آورده بر أبو قبيس نشستند ، از آنجا بلند شده هفت شوط برگرد كعبه طواف كرده وهفت مرتبه ميان صفا ومروه سعى كردند ، پس عبد اللّه بسوى عبد المطّلب شتافت وآنچه ديده بود معروض داشت ، عبد المطّلب فرمود : اى فرزند ! ببين كه بعد از اين چه مىكنند مرا خبر ده . پس عبد اللّه خبر داد كه آن مرغان به جانب لشكر حبشه روان شدند ، عبد المطّلب أهل مكة را فرمود : برويد بسوى لشكرگاه ايشان وغنيمتهاى خود را برداريد ؛ چون أهل مكة به لشكرگاه ايشان رسيدند ديدند كه مانند چوبهاى پوسيده افتاده‌اند ، وهر يك از آن مرغان سه سنگ در منقار وچنگالهاى خود دارند وبه هر سنگى يكى از آن گروه را مىكشند ، وچون همه را هلاك كردند برگشتند وپيش از آن كسى مانند آن مرغان نديده بود وبعد از آن نيز نديدند ، وچون همه هلاك شدند عبد المطّلب به نزد خانهء كعبه آمد وچنگ زد در پرده‌هاى كعبه وشعري چند خواند كه مضمون آنها حمد خدا بود بر آن نعمت عظمى ، وبرگشت وشعري چند خواند مشتمل بر ملامت قريش بر ترك خانهء كعبه واظهار تنهائى خود در برابر آن داهيه ونگريختن از آن وتوكّل نمودن بر جناب أقدس الهى « 2 » . وبه سند صحيح از آن حضرت منقول است كه : چون لشكر پادشاه حبشه كه براي خرابى كعبه آمده بودند شتران عبد المطّلب را به غارت برده بودند عبد المطّلب به نزد أو آمد ورخصت طلبيد ، أبرهة پرسيد : براي چه كار آمده است ؟

--> ( 1 ) أبو قبيس : كوهى است مشرف بر مكة . ( 2 ) . امالى شيخ مفيد 312 ؛ امالى شيخ طوسي 80 .