العلامة المجلسي
40
حياة القلوب ( فارسي )
چون روز ديگر شد سلمى هاشم را ديد واز محبت آن نور كه در جبين مبين أو بود بىتاب گرديد ورسولي نزد أو فرستاد كه : فردا مرا خواستگارى كن ومهر هرچه از تو بطلبند مضايقه مكن كه من تو را مساعدت مىنمايم از مال خود ، پس روز ديگر هاشم با أصحاب كبار خود به خيمهء پدر سلمى آمدند وهاشم ومطّلب وپسران عمّ ايشان در صدر خيمه نشستند وجميع أهل مجلس از حيرت جمال هاشم نظر از وى برنمىداشتند ، پس مطّلب به سخن درآمده گفت : اى أهل شرف وكرامت وفضل ونعمت ! مائيم أهل بيت اللّه الحرام وصاحبان مشاعر عظام وبسوى ما مىشتابند طوايف أنام وخود مىدانيد شرف وبزرگوارى ما را وبر شما ظاهر است نور باهر محمدي صلّى اللّه عليه وآله وسلّم كه حق تعالى أو را مخصوص ما گردانيده است ومائيم فرزندان لوى بن غالب وآن نور از آدم فرود آمده است تا آنكه به پدر ما عبد مناف رسيده است واز أو به برادرم هاشم منتقل گرديده وحق تعالى آن نعمت را بسوى شما فرستاد وآمدهايم براي أو فرزند گرامى شما را خواستگارى كنيم . عمرو ( پدر سلمى ) گفت : براي شما است تحيت واكرام وأجابت واعظام ، ما قبول كرديم خطبهء شما را وأجابت نموديم دعوت شما را وليكن ناچار است عمل كردن به عادت قديم ما كه مهرى گران براي اين امر ذي شأن مقدّم داريد واگر نه اين عادت قديم پيوسته در ميان ما بوده من اظهار اين نمىكردم . مطّلب گفت : ما صد ناقهء سياه چشم سرخ مو براي شما مىفرستيم . پس شيطان كه از جملهء حضّار مجلس بود گريست ونزد پدر سلمى آمد وگفت : مهر را زياد كن . عمرو گفت : اى بزرگواران ! قدر دختر ما نزد شما همين بود ؟ مطّلب گفت : هزار مثقال طلا نيز مىدهم . باز شيطان اشاره كرد بسوى عمرو كه : طلب كن زيادتى مهر را . عمرو گفت : اى جوان ! تقصير كردى در حق ما . مطّلب گفت : يك خروار عنبر وده جامهء سفيد مصرى وده جامهء عراقي نيز اضافه كردم .