العلامة المجلسي

249

حياة القلوب ( فارسي )

پس خديجة تبسّم نمود وگفت : اى سيد من ! آيا مىخواهى كه من از براي تو زنى پيدا كنم كه دلخواه من باشد ؟ فرمود كه : بلى . خديجة گفت : زنى براي تو بهم رسانيده‌ام از قوم تو كه در مال وحسن وجمال وعفّت وكمال وسخاوت وطهارت وحسن خصال از جميع زنان أهل مكة بهتر است وياور تو خواهد بود در جميع أمور واز تو به قليلي راضى است ودر نسب به تو نزديك است ، واگر أو را بخواهى جميع عرب بلكه پادشاهان زمين رشك تو را خواهند برد ، امّا دو عيب دارد : أول آنكه دو شوهر پيش از تو ديده است ، دوم آنكه در سال از تو بزرگتر است . حضرت فرمود : نام نمىبرى أو را كه كيست ؟ خديجة گفت : كنيزك تو خديجة است . چون حضرت اين سخن را شنيد از نهايت حيا جبين انورش غرق در عرق شد وساكت گرديد . پس بار ديگر خديجة اعادهء اين نوع كلمات نمود وگفت : اى سيد من ! چرا جواب نمىفرمائى ؟ حضرت فرمود كه : اى دختر عم ! تو مال بسيار دارى ومن پريشانم ، من زنى مىخواهم كه در مال وحال به من شبيه باشد . خديجة گفت : واللّه اى محمد من خود را كنيز تو مىدانم وأموال وغلامان وكنيزان من همه از تواند وكسى كه جان خود را از تو دريغ ندارد چگونه در مال با تو مضايقه نمايد ؟ ! تو را سوگند مىدهم بحقّ خداوندى كه محتجب گرديده از ابصار ، وعالم است به خفاياى اسرار وبحقّ كعبه واستار كه دست رد بر جبين من نگذارى ودر همين ساعت برخيزى وعموهاى خود را به نزد پدر من بفرستى كه مرا براي تو از أو خواستگارى نمايند ، واز بسيارى مهر پروا مكن كه من از مال خود مىدهم وگمان نيك بدار به من چنانكه من گمان نيك به تو دارم . پس حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم از خانهء خديجة بيرون آمد به نزد أبو طالب رفت ودر آن