العلامة المجلسي
232
حياة القلوب ( فارسي )
چون آن بعير نزديك آن رسول بشير رسيد زانو بر زمين سائيد وروى خود را بر پاهاى آن سرور ماليد ، وچون حضرت دست مبارك بر پشت آن گذاشت به زبان فصيح گفت : كيست مثل من كه سيد پيغمبران دست بر پشت من ماليد ؟ پس زنانى كه نزد خديجة حاضر بودند گفتند : نيست اين مگر سحر عظيم كه از اين يتيم صادر شد . خديجة گفت : اينها جادو نيست بلكه آيات بيّنات ومعجزات واضحات است . پس خديجة چند دست جامه حاضر گردانيد وگفت : اى سيد من ! جامههاى شما براي سفر مناسب نيست واستدعا مىنمايم كه اين جامهها را بپوشى ، وليكن اين جامههاى زيبا براي قامت رعناى شما دراز است ومن كوتاه مىكنم . حضرت فرمود كه : هر جامه بر قامت من درست مىآيد ( ويكى از معجزات آن حضرت آن بود كه هر جامهاى كه مىپوشيد بر قامت با استقامتش درست مىآمد ، اگر كوتاه بود دراز مىشد واگر دراز بود كوتاه مىشد ) وآن دو جامهء قباطى مصر بود ودو جبهء عدنى يمن ودو برد يمنى ويك عمامهء عراقي ودو موزه از پوست وعصائى از خيزران . پس جامهها را پوشيد وچون ماه شب چهارده از خانهء خديجة طالع شد ، پس خديجة ناقهء صهباى خود را طلبيد كه در مكة به حسن سير مشهور بود وبراي سواري آن حضرت فرستاد وميسره وناصح دو غلام خود را طلبيد وگفت : بدانيد كه اين مردى را كه من امين أموال خود گردانيدهام پادشاه قريش وسيد أهل حرم است ودست كسى بر بالاى دست أو نيست ، هرچه در مال من كند مختار است وشما را نيست كه در هيچ باب با أو معارضه نمائيد ، وبايد كه از روى لطف وأدب با أو سخن بگوئيد وآواز شما بر آواز أو بلندتر نشود . پس ميسره گفت : واللّه سألها است كه محبت محمد در دل من جا كرده است ودر اين وقت مضاعف گرديد براي آنكه تو أو را دوست داشتى . پس حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم خديجة را وداع نموده متوجه سفر شام شد وميسره وناصح در ركاب همايونش روان شدند وأهل مكة همگى در ابطح جمع شده بودند كه آن حضرت را وداع كنند ، چون به ابطح رسيد ونور خورشيد جمالش بر كوه ودشت تأبيد جميع