العلامة المجلسي

230

حياة القلوب ( فارسي )

حاجت كه داشته باشد به جان قبول نمايم ؟ پس عباس گفت كه : من مىروم وآن جناب را بزودى حاضر مىگردانم . وعباس به ابطح آمد وآن حضرت را نديد وبه هر سو به طلب آن حضرت مىدويد تا آنكه به كوه حرّا برآمد ديد كه آن برگزيدهء خدا در آنجا خوابيده است در خوابگاه إبراهيم عليه السّلام ورداى مبارك بر خود پيچيده است واژدهاى عظيمى بر بالينش خوابيده وبرگ گلى در دهان گرفته است وآن حضرت را باد مىزند . عباس گفت كه : چون مار را ديدم بر آن حضرت ترسيدم وشمشير كشيدم وبر آن حمله كردم ، پس مار متوجه من شد ، ومن فرياد كردم كه : اى پسر برادر ! مرا درياب . پس آن جناب چشم گشود - واژدها ناپيدا شد - وفرمود كه : براي چه چيز شمشير كشيده‌اى ؟ گفتم : اژدهائى نزد تو ديدم وبر تو ترسيدم وشمشير كشيده بر أو حمله كردم وچون بر من غالب آمد به تو استغاثه كردم وچون ديدهء مبارك گشودى ناپيدا شد . پس حضرت تبسّم نمود وفرمود كه : آن اژدها نيست وليكن ملكي است از ملائكة كه حق تعالى براي حراست من مىفرستد ومكرر أو را ديده‌ام وبا أو سخن گفته‌ام وأو با من گفته است كه : من ملكي از ملائكهء پروردگارم مرا موكّل گردانيده است كه تو را حراست نمايم از كيد دشمنان در شب وروز . عباس گفت : اى پسر برادر ! كسى نيست كه انكار فضل تو تواند كرد واينها از تو غريب نيست ، اكنون بيا برويم به منزل خديجة كه مىخواهد تو را بر أموال خود امين گرداند كه به هر ناحية كه خواهى به تجارت روى . فرمود : مىخواهم به جانب شام روم . عباس گفت : اختيار با توست . وچون متوجه منزل خديجة گرديدند نور ساطع آن حضرت به خانهء خديجة سبقت گرفت وخيمه را روشن كرد ، خديجة به ميسره اعتراض كرد كه : چرا رخنه‌هاى خيمه را مسدود نكرده‌اى كه آفتاب داخل قبه شده است ؟