العلامة المجلسي
209
حياة القلوب ( فارسي )
وگفت : آه آه ! دين نصرانيت هلاك شد ؛ پس تكيه كرد بر يكى از چليپاهاى خود وساعتي متفكر شد وهشتاد نفر از بطارقه « 1 » وشاگردان أو بر دورش ايستاده بودند پس به ما گفت : آيا مىتوانيد آن جوان را به من بنمائيد ؟ گفتيم : بلى . پس با ما همراه آمد تا به بازار بصرى رسيديم ديديم كه آن حضرت در ميان بازار ايستاده ومانند ماه تابان نور از روى انورش ساطع است واز هر سو نظارگيان به تماشاى جمالش ايستادهاند ومشتريان مانند مشتريان يوسف عليه السّلام زرها حاضر كرده از شوق مشاهدهء جمال أو با أو سودا مىكنند ومتاعهاى أو را به قيمت اعلا مىخرند ومتاع خود را به قيمت نازل به أو مىفروشند ، پس ما خواستيم كه ديگرى را به أو نشان دهيم براي امتحان ناگاه أو صدا زد كه : شناختم أو را بحقّ پروردگار مسيح ؛ وبىتابانه پيش دويد وسر مباركش را بوسيد وگفت : توئى مقدس ، واز علامات آن حضرت بسيار سؤال نمود وحضرت همه را جواب فرمود پس گفت : اگر زمان تو را دريابم در خدمت تو جهاد كنم چنانكه حقّ جهاد كردن است . پس به ما گفت كه : با اوست زندگى ومردن ، هركه متابعت أو نمايد زندهء جاويد گردد وهركه از طريقهء أو بگردد بميرد به مردنى كه هرگز زندگى نيابد ، با اوست سود بزرگ ونفع عظيم ؛ اين را گفت وبه كنيسهء خود برگشت « 2 » . ودر حديث ديگر روايت كرده است كه : در سالى كه حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم از براي خديجة به جانب شام به تجارت رفت ، عبد منات بن كنانه ونوفل بن معاوية همراه آن حضرت بودند ، وچون به شام رسيدند أبو المويهب راهب ايشان را ديد وپرسيد كه : شما كيستيد ؟ گفتند : ما تاجرى چنديم از أهل حرم از قبيلهء قريش .
--> ( 1 ) . بطريق : در قديم قائد وپيشوا وفرماندهء ارتش روم را مىگفتهاند ، فرماندهء عالىرتبه ؛ بطارق وبطاريق وبطارقه ، جمع . ( فرهنگ عميد 1 / 424 ) . ( 2 ) . كمال الدين وتمام النعمة 188 .