العلامة المجلسي

206

حياة القلوب ( فارسي )

به شجاعت ودليرى ستايش كنند واز أو بهم خواهند رسيد دو فرزند بزرگوار كه به سعادت شهادت فايز گردند وأو سيد وبزرگ عرب وذو القرنين اين امّت خواهد بود وأو در كتابهاى خدا از أصحاب عيسى معروفتر است . پس أبو طالب گفت كه : چون نزديك به شام شديم واللّه ديدم كه قصرهاى شام به حركت آمدند ونوري از آنها بلند شد از نور آفتاب بيشتر ، وچون داخل شام شديم از بسيارى هجوم نظارگيان در بازارها عبور ميسّر نبود واز هر سو به تماشاى جمال عديم المثال آن يوسف مصر كمال مىشتافتند ، وآوازهء حسن وجمال وفضل وكمال آن حضرت به أطراف بلاد شام رسيد وهر جا راهبى وعالمي كه بود نزد آن حضرت حاضر گرديدند ، پس اعلم علماى أهل كتاب كه أو را « نسطور » مىگفتند سه روز آمد ودر برابر آن حضرت نشست وهيچ سخن نمىگفت ، چون روز سوم به آخر رسيد بىتابانه به خدمت آن حضرت شتافت وبرگرد أو مىگرديد ، من گفتم : اى راهب ! چه مىخواهى از أو ؟ گفت : مىخواهم بدانم كه أو چه نام دارد ؟ گفتم : نام أو محمد بن عبد اللّه است . چون اين نام را شنيد رنگش متغير گرديد وگفت : مىخواهم از أو التماس نمائى پشت دوشش را براي من بگشايد ؛ چون آن حضرت كتفش را گشود ونظر راهب بر مهر نبوّت افتاد خود را انداخت وآن مهر را مىبوسيد ومىگريست وگفت : اى مرد ! زود برگردان اين خورشيد نبوّت را به مطلع ولادتش ، كه اگر مىدانستى كه أو در زمين ما چه دشمنان دارد هرآينه أو را با خود نمىآوردى ، پس پيوسته به خدمت آن حضرت مىآمد ومراسم خدمت به تقديم مىرسانيد وطعامهاى لذيذ براي أو حاضر مىگردانيد ، وچون از شام بيرون آمديم پيراهنى از براي آن يوسف مصر نبوّت آورد وگفت : التماس دارم كه آن حضرت اين پيراهن را بپوشد شايد به اين سبب مرا گاهى به خاطر مبارك بگذراند ، وچون آثار كراهت از آن حضرت مشاهده نمودم وردّ آن عالم نتوانستم كرد پيراهن را گرفتم وگفتم : من بر أو خواهم پوشانيد ، وبسرعت واهتمام آن بدر تمام را بسوى بيت اللّه الحرام برگردانيدم وچون خبر قدوم ميمنت لزوم آن حضرت به أهل مكة رسيد صغير