العلامة المجلسي
202
حياة القلوب ( فارسي )
صومعة راهبى از نصارى بود كه أو را « بحيرا » مىگفتند وهرگز با متردّدين آشنا نمىشد وبا كسى سخن نمىگفت وقوافلى كه از آن راه عبور مىكردند هرگز أحوال ايشان را نمىپرسيد ، چون حركت صومعة را يافت ونظر بسوى قافله افكند آن حضرت را شناخت وگفت : اگر آن كه خواندهام وشنيدهام هست توئى وغير تو نيست . پس فرود آمديم ودر زير درخت عظيمى كه نزديك صومعهء راهب بود وشاخهاى آن درخت خشكيده بود وبارى نداشت وپيوسته قافله در زير آن درخت فرود مىآمدند ، چون آن حضرت در زير آن درخت قرار گرفت درخت به اهتزاز آمد وشاخهاى بسيار برآورد وشاخهاى خود را بر سر آن حضرت گسترد وسه ميوه در آن درخت بهم رسيد : دو تا از ميوههاى تابستان ويكى از ميوههاى زمستان ، وأهل قافله از مشاهدهء آن أحوال متعجب شدند وبحيرا از ملاحظهء آن غرايب متحير گرديده طعامي برداشت بقدر آنكه آن حضرت را كافى باشد واز صومعة به زير آمد وبه خدمت آن حضرت شتافت وپرسيد كه : متولّى أمور اين طفل كيست ؟ من گفتم : منم كه به خدمت أو قيام مىنمايم . پرسيد : به أو چه نسبت دارى ؟ گفتم : عمّ اويم . گفت : أو عمّ بسيار دارد ، تو كدام عمّ اوئى ؟ گفتم : با پدر أو از يك مادرم . گفت : شهادت مىدهم كه اوست كه من مىدانم واگر أو نباشد من بحيرا نيستم ؛ پس گفت : رخصت مىدهى كه اين طعام را نزديك أو برم تا تناول نمايد ؟ گفتم : ببر ، وعرض كردم به آن حضرت كه : شخصي آمده است وبراي اكرام شما طعامي آورده است تناول نما . فرمود كه : از براي من تنها آورده است كه رفيقان نخورند ؟ بحيرا گفت : اى سرور من ! زيادة بر اين نداشتم . فرمود كه : رخصت مىدهى كه آنها با من بخورند ؟