العلامة المجلسي

186

حياة القلوب ( فارسي )

سنگين‌تر بود ، پس تمام امّت را با جميع پيغمبران وأوصيا وملائكة وكوهها ودرياها وبيابانها ودرختان وساير مخلوقات الهى همگى را در آن پله گذاشت وبه آن حضرت برابر نشدند وزيادة آمد بر همه ، پس دانستند آن حضرت بهترين آفريدگان است ؛ وهمهء اين أحوال را در ميان خواب وبيدارى مشاهده مىنمود پس دردائيل گفت : خوشا حال تو وطوبى از براي تو وامّت تو است وشما راست بازگشت نيكو وواي بر كسى كه به تو كافر گردد . پس ملائكة به آسمان برگشتند . وچون مدتي گذشت آن حضرت مراجعت نفرمود وأولاد حليمة بسيار گشتند وآن حضرت را نيافتند برگشتند بسوى حليمة وآن قصهء هايله را به أو گفتند ، پس حليمة در ميان قبيلهء خود صدا به شيون بلند كرد وجامه‌ها را بر بدن خود دريد وموهاى خود را پريشان نمود وبا سر وپاى برهنه در بيابانها مىدويد وخون از قدمهايش مىريخت وفرياد مىكرد كه : اى فرزند دلبند من ! واى نور ديدهء من ! واى ميوهء دل من ! كجائى وبه مادر رنجور خود چرا رخ نمىنمائى ؟ زنان قبيله با أو مىدويدند وموهاى خود را مىكندند وروهاى خود را مىخراشيدند وهر بنده وآزاد وپير وجوان كه در قبيلهء أو بودند سراسيمه به طلب آن حضرت به هر سو مىدويدند ، وعبد اللّه بن الحارث با اشراف بنى سعد سوار شدند وسوگند ياد كرد كه : اگر محمد را نيابم شمشير بكشم واحدى از قبيلهء بنى سعد وغطفان را بر روى زمين نگذارم . وچون حليمة در آن بيابان اثرى از آن حضرت نيافت با آن حال پريشان رو به مكة دويد ووقتي به عبد المطّلب رسيد كه أو با رؤساى قريش وبني هاشم نزديك كعبهء معظمه نشسته بودند وعبد المطّلب چون حليمة را به آن حال مشاهده نمود بر خود بلرزيد واز حقيقت حال سؤال نمود ، چون آن خبر وحشت‌انگيز را شنيد ساعتي بيهوش گرديد وچون به هوش بازآمد گفت : « لا حول ولا قوة الا باللّه العلي العظيم » وغلام خود را بانگ زد كه : أسب وشمشير وزره مرا حاضر گردان ، وبر كعبه بالا رفت وفرياد كشيد كه : اى آل غالب ! واى آل عدنان ! واى آل فهر ! واى آل نزار ! واى آل كنانه ! واى آل مضر ! واى آل مالك ! جمع شويد پس همهء بطون عرب وجميع بني هاشم نزد أو مجتمع گرديدند وگفتند : چه واقع