العلامة المجلسي
177
حياة القلوب ( فارسي )
خم شد آن قدر كه دست مباركش به سر درخت مىرسيد وآنچه مىخواست از رطب مىچيد وباز درخت بلند مىشد ، پس من در آن روز به درگاه خدا تضرع كردم كه : اى پروردگار آسمان ! مرا فرزندى روزى كن كه برادر وشبيه أو باشد ، پس در آن شب نطفهء أمير المؤمنين عليه السّلام منعقد شد وبه بركت آن حضرت هرگز پيرامون بت نگرديد وغير خدا را نپرستيد « 1 » . شاذان روايت كرده است كه : چون از عمر شريف حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم چهار ماه گذشت آمنه مادر آن حضرت به رحمت الهى واصل شد وآن سرور بىپدر ومادر ماند واز شدت مصيبت مادر سه روز چيزى تناول نفرمود وپيوسته مىگريست ، وعبد المطلب بىتابى واضطراب مىنمود پس دختران خود عاتكة وصفيه را طلبيد وگفت : اين فرزند دلبند مرا ساكن گردانيد ودايهاى براي أو تفحّص نمائيد ، پس عاتكة عسل به آن حضرت مىخورانيد وجميع زنان شيرده بني هاشم را طلبيد كه شايد پستان يكى از ايشان را قبول كند پس چهارصد وشصت زن از زنان أكابر قريش در خانهء عبد المطّلب جمع شدند وآن حضرت پستان هيچ يك را قبول نكرد ونمكيد وپيوسته اضطراب مىفرمود ، پس عبد المطّلب غمگين از خانه بيرون آمد وبه نزد كعبه رفت ودر پناه كعبه نشست ناگاه مرد پيرى از قريش كه أو را عقيل بن أبي وقاص مىگفتند حاضر شد وچون آثار حزن در عبد المطّلب مشاهده كرد از سبب آن حال سؤال نمود . عبد المطّلب گفت : اى بزرگ قريش ! سبب اندوه من آن است كه فرزندزادهء من از روزى كه مادرش به رحمت حق واصل گرديده است تا حال از اضطراب قرار نمىگيرد وشير هيچ زن را قبول نمىكند وبه اين سبب خوردن وآشاميدن بر من گوارا نيست ودر چارهء كار أو حيران ماندهام . عقيل گفت : اى أبو الحارث ! من در ميان صناديد قريش زنى گمان دارم كه از غايت عقل وفصاحت وصباحت ورفعت حسب وشرافت نسب نظير خود ندارد وأو حليمة
--> ( 1 ) . مناقب ابن شهرآشوب 1 / 64 ؛ العدد القوية 128 .