العلامة المجلسي
160
حياة القلوب ( فارسي )
وغبار فتنه بلند شد وزنان پناه به كعبه بردند وصداها بلند شد ؛ ومروى است از آمنه كه گفت : چون شمشيرها را ديدم بسيار ترسيدم ناگاه فرزندى كه در شكم من بود به حركت آمد وصدائى از أو ظاهر گرديد ومقارن اين حال صيحهاى عظيم از هوا ظاهر شد كه عقلها از آشيان بدنها پرواز كرد ، مردان وزنان همه بيهوش شدند وبر رو در افتادند ، پس نظر كردم به جانب آسمان وديدم كه درهاى آسمان گشوده شده است وسواري حربهاى از آتش در دست دارد وبه آواز بلند مىگويد كه : شما را راهى نيست به ضرر رسانيدن به رسول خدا ومنم برادر أو جبرئيل ، پس در آن وقت خوف من به ايمنى مبدل گرديد وهمه به خانههاى خود برگشتيم . وأبو طالب دست عبد اللّه را گرفت ودر پناه كعبهء معظمه نشستند ، پس منبه بن الحجاج به نزد أبو طالب آمد وگفت : بحمد اللّه عزت وشرف وغلبهء شما بر عالميان ظاهر گرديد وليكن از تو التماس دارم كه سطيح را از قريش دور گردانى ونائرهء فتنه را فرونشانى . أبو طالب التماس أو را قبول نمود وبه نزد سطيح آمد واز أو معذرت طلبيد وحقيقت حال را به أو گفت ، سطيح گفت : اى أبو طالب ! من مىروم والتماس دارم كه چون آن پيغمبر بشير نذير ظاهر شود سلام بسيار از من به أو برسانى وبگوئى كه أو بشارت داد به ظهور تو وقوم تو أو را تكذيب كردند واز جوار تو أو را دور كردند ، ودر اين زودى زنى خواهد آمد بسوى شما كه تصديق بشارت مرا نمايد وزيادة از آنچه من اظهار كردم اظهار نمايد . پس سطيح را بر شترى بستند وروانه شد وبني هاشم به مشايعت أو از مكة بيرون رفتند ودر اثناى راه راحلهاى نمايان شد كه زنى بر آن سوار بود وبسرعت مىآمد ، سطيح گفت : اى سادات مكة ! آمد به سوى شما داهيهء كبرى يعنى زرقاء يمنى . پس در اين سخن بودند كه زرقا رسيد وبه آواز بلند گفت : اى گروه قريش ! بر شما باد سلام بسيار وبه شما معمور باد هر ديار ، بدرستى كه ترك وطن خود كردهام وبسوى مأمن شما آمدهام براي آنكه خبر دهم شما را از امرى چند كه نزديك شده است ظهور آنها وبزودى ظاهر گردد در بلاد شما امرى چند بسيار عجيب ؛ وشعري چند ادا نمود كه دلالت مىكرد بر حقيقت آنچه سطيح ايشان را خبر داده بود ، پس گفت : آمدهام شما را بشارت