العلامة المجلسي
143
حياة القلوب ( فارسي )
كسرى نامهاى به نعمان بن المنذر پادشاه عرب نوشت كه : عالمي از علماى عرب را بسوى من بفرست كه مىخواهم مسئلهء غامضى از أو سؤال كنم . چون به نعمان رسيد ، عبد المسيح بن عمرو غسّانى را فرستاد ، چون حاضر شد ووقايع را به أو نقل كرد عبد المسيح گفت : مرا علم اين خواب واسرار اين واقعه نيست وليكن خالوى من سطيح كه در شام مىباشد تعبير اين غرائب را مىداند . كسرى گفت : برو واز أو سؤال كن وبراي من خبر بياور . چون عبد المسيح به مجلس سطيح حاضر شد أو مشرف بر موت شده بود ، سلام كرد وجواب نشنيد ، پس شعري چند خواند مشتمل بر آنكه : از راه دور آمدهام براي سؤالي از نزد بزرگى وتعب بسيار كشيدهام واكنون از جواب نااميدم . سطيح چون شعر أو را شنيد ديدههاى خود را گشود وگفت : عبد المسيح بر شترى سوار شده وطىّ مراحل نموده وبسوى سطيح آمده در هنگامى كه نزديك است كه منتقل گردد به ضريح ، أو را فرستاده است پادشاه بنى ساسان براي لرزيدن إيوان ومنطفى شدن نيران وخواب ديدن اعلم علماى ايشان وخشك شدن درياچهء ساوه ، اى عبد المسيح ! وقتي كه بسيار شود تلاوت قرآن ومبعوث شود پيغمبرى كه عصاي كوچك پيوسته در دست داشته باشد ورودخانهء سماوه پرآب شود وبحيرهء ساوه خشك شود ، ملك شام وعجم از تصرف ملوك ايشان بدر رود وبه عدد كنگرههاى قصر كسرى كه ريخته است پادشاهان ايشان پادشاهى خواهند كرد وبعد از آن پادشاهى ايشان زايل خواهد شد ، وهرچه شدني است البتة واقع مىشود ، اين را گفت ودار فانى را وداع كرد . پس عبد المسيح سوار شده بسرعت تمام خود را به پادشاه عجم رسانيد وسخنان سطيح را نقل كرد ، كسرى گفت : تا چهارده نفر ما پادشاهى كنند زمان بسيارى خواهد گذشت ؛ پس ده كس ايشان در مدت چهار سال منقرض شدند وباقي ايشان تا امارت عثمان پادشاهى كردند ومستأصل شدند . وسطيح در سيل العرم متولد شده بود وتا زمان پادشاهى « ذو نواس » زنده مانده وآن زيادة از سى قرن بود كه هر قرن سى سال است يا