العلامة المجلسي

891

حياة القلوب ( فارسي )

كبود چشم وكم مو وپاكدل وپاكيزه اخلاق - پس داود وقتي بيرون رفت كه لشكرها برابر يكديگر رسيده بودند وهر يك در جاى خود قرار گرفته بودند ، پس در اثناى راه كه مىرفت بر سنگى گذشت وآن سنگ به آواز بلند أو را ندا كرد كه : اى داود ! مرا بردار وبا من بكش جالوت را كه من از براي كشتن أو آفريده شده‌ام ؛ پس برداشت آن سنگ را وانداخت در كيسه‌اى كه با خود داشت كه سنگهاى فلاخن خود را براي گوسفند چرانيدن در آنجا مىگذاشت . چون داخل لشكر بني إسرائيل شد شنيد كه ايشان امر جالوت را بسيار عظيم ياد مىكنند ، پس گفت : چه عظيم مىشماريد امروز امر أو را ، واللّه كه اگر چشم من بر أو افتد أو را مىكشم . پس سخن أو در ميان لشكر مشهور شد تا به سمع طالوت رسيد ، أو را طلبيد ، چون داخل مجلس أو شد گفت : اى جوان ! چه قوّت نزد خود گمان دارى وچه شجاعت از خود تجربه كرده‌اى كه جرأت بر مقاتلهء جالوت مىنمائى ؟ گفت : مكرر شير آمده است وگوسفند از گلهء من ربوده است ، از پى بىآن رفته‌ام وسرش را پيچانيده‌ام وگوسفند را از دهان آن گرفته‌ام . حق تعالى وحى فرستاده بود بسوى طالوت كه نمىكشد جالوت را مگر كسى كه زره تو را بپوشد وآن را پر كند وموافق بدن وقامت أو باشد . پس طالوت زره خود را طلبيد ، چون داود پوشيد با حقارت جثّهء أو به امر الهى آن زره به آن گشادگى را پر كرد پس طالوت وبني إسرائيل از أو در بيم شدند وعظمت وقدر أو را دانستند ، طالوت گفت : اميد است كه جالوت را اين جوان بكشد . پس چون روز ديگر صبح شد وصف قتال از دو طرف آراسته شد حضرت داود گفت كه : جالوت را به من بنمائيد ، چون جالوت را به أو نمودند همان سنگ را كه در راه برداشته بود بيرون آورد ودر فلاخن گذاشت وبه جانب جالوت انداخت ، پس آن سنگ به ميان دو ديدهء آن اجل رسيده آمد در مغز سرش جا كرد واز مركوب گرديد وبر زمين افتاد . پس مشهور شد در ميان مردم كه داود جالوت را كشت وأو را پادشاه خود گردانيدند و