العلامة المجلسي

1355

حياة القلوب ( فارسي )

« سر بابك » « 1 » مىگفتند در شهري كه آن را « صوح » « 2 » مىگفتند ، پس از أو پرسيدم : چند سال از عمر تو گذشته است ؟ گفت : نهصد وبيست وپنج سال - ومسلمان بود - وگفت : حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ده نفر از أصحاب خود را به نزد من فرستاد كه حذيفة بن اليمان وعمرو بن العاص وأسامة بن زيد وأبو موسى اشعرى وصهيب رومى وسفينة وغير ايشان در ميان آنها بودند ومرا دعوت به اسلام كردند ومن أجابت نمودم ومسلمان شدم ونامهء آن حضرت را بوسيدم . پس من گفتم : با اين ضعف چگونه نماز مىكنى ؟ گفت : حق تعالى مىفرمايد الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِياماً وَقُعُوداً وَعَلى جُنُوبِهِمْ « 3 » گفتم : خوراك تو چيست ؟ گفت : آب گوشت با گندنا . گفتم : آيا از تو چيزى جدا مىشود ؟ گفت : هفته‌اى يك مرتبه چيز كمي دفع مىشود . پس أحوال دندانهاى أو را پرسيدم ؟ گفت : بيست مرتبه آنها را افكنده‌ام واز نو بدر آورده‌ام . ودر طويلهء أو چهارپائى ديدم از فيل بزرگتر كه أو را « زندفيل » مىگفتند ، پرسيدم : چه مىكنى اين جانور را ؟ گفت : رخت خدمتكاران را بر آن بار مىكنند وبراي گازران مىبرند كه بشويند . وچهار سال راه طول مملكت أو وچهار سال راه عرض آن بود ، وشهري كه پايتخت أو بود پنجاه فرسخ در پنجاه فرسخ بود ، وبر در هر دروازه از دروازه‌هاى شهر أو صد وبيست هزار لشكر حاضر بودند كه چون حادثه رو مىداد محتاج نبودند به آنكه استعانت از لشكرهاى ديگر بجويند ، وجاى أو در وسط شهر بود . شنيدم كه مىگفت : داخل بلاد مغرب شده‌ام وبه ريگ بيابان عالج رسيده‌ام ورفته‌ام

--> ( 1 ) . در مصدر : « سر بأنك » . ( 2 ) . در مصدر : « قنّوج » . ( 3 ) . سورهء آل عمران : 191 .