العلامة المجلسي

1351

حياة القلوب ( فارسي )

فرمود : اگر عطيهء بسيارى بدهى به اين مطلب مىرسى . پس پادشاه در اين باب رسولان به أطراف فرستاد كه چنين طفلى پيدا كنند ، بعد از تفحّص بسيار مرد وزنى پريشان يافتند كه فرزندى تازه متولد شده بود از ايشان وبه سبب بسيارى مال كه به ايشان وعده مىكردند وكثرت احتياج ايشان به مال به اين راضى شدند كه آن فرزند را بكشند ، چون ايشان را به نزد پادشاه آوردند پادشاه طاس نقره‌اى طلبيد وكاردى ، ومادر را گفت : طفلت را در دامن خود نگاهدار تا پدر أو را ذبح كند ، پس در اين حال خدا آن طفل را به قدرت كاملهء خود به سخن آورد وگفت : اى پادشاه ! بازدار پدر ومادر مرا از كشتن من كه بد پدر ومادرى هستند ايشان براي من ، اى پادشاه ! طفل ضعيف را هرگاه ستمى مىرسد پدر ومادر دفع ستم از أو مىكنند وايشان خود ستم بر من مىكنند ، پس زنهار كه يارى ايشان مكن بر ظلم من . پس پادشاه را ترس عظيم رو داد وآن درد از أو برطرف شد ، در همان ساعت به خواب رفت ، در خواب ديد كه شخصي به أو گفت : حق تعالى آن طفل را به سخن آورد ومانع شد تو را ووالدين أو را از كشتن أو وأو تو را مبتلا گردانيده بود به درد شقيقه كه متنبّه شوى وترك ستم نمائى وسيرت خود را در ميان رعيت نيكو گردانى وهمان خداوند صحت را به تو برگردانيد وتو را پند داد به سخن گفتن آن طفل . پس پادشاه بيدار شد ودردى در خود نيافت دانست كه همه از جانب خدا است ، وسيرت خود را تغيير داد ودر بقيهء عمر خود به عدالت ودادرسى سلوك كرد « 1 » . ابن بابويه عليه الرحمة به سند خود از أبو رافع روايت كرده است كه : جبرئيل عليه السّلام كتابي براي حضرت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم آورد كه در آن كتاب أحوال جميع پيغمبران گذشته وجميع پادشاهان گذشته بود ، پس حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم أحوال ايشان را مجملا نقل فرمود . ابن بابويه حديث را اختصار كرده است وآنچه نقل كرده است بعضي را ما در بابهاى سابق بيان كرديم وآنچه در آنجاها بيان نشده است در اينجا ذكر مىكنيم :

--> ( 1 ) . قصص الأنبياء راوندى 245 .