العلامة المجلسي
1347
حياة القلوب ( فارسي )
ايشان را أسير كنم وخانهء ايشان را خراب كنم . گفتند : ما اين بلا را نمىدانيم مگر از اين ارادهاى كه كردهاى بگذرى . گفت : چرا ؟ گفتند : زيرا كه آن شهر حرم خدا است وآن خانه خانهء خدا است وساكنان آن شهر وآن خانه فرزندان إبراهيم خليلند . گفت : راست گفتيد ، اكنون چه كار بكنم كه از اين گناه بيرون آيم واين بلا از من دفع شود ؟ گفتند : عزم كن بر خلاف آنچه عزم كرده بودى ، شايد اين بلا از تو دفع شود . پس عزم كرد بر تعظيم كعبه ومكة واحسان با أهل آن ، پس ديدههايش به جاى خود برگشت وطلبيد آن جماعت را كه أو را دلالت بر خراب كردن خانهء كعبه كرده بودند وايشان را كشت ، پس به مكة آمد وكعبه را جامه پوشانيد وسى روز به مردم طعام خورانيد وهر روز صد شتر براي أهل مكة مىكشت تا آنكه كاسههاى بزرگ از گوشت پر مىكردند وبر سر كوهها مىگذاشتند براي درندگان ، وعلف ودانه در واديها وبيابانها ريختند از براي وحشيان . پس ، از مكة برگشت بسوى مدينهء طيبه وگروهى از أهل يمن را كه از قبيلهء غسّان بودند در آنجا گذاشت براي انتظار مقدم شريف پيغمبر آخر الزمان صلّى اللّه عليه وآله وسلم وأنصار از أولاد ايشانند . به روايت ديگر كعبه را جامهاى از نطع پوشانيد وخوشبو گردانيد « 1 » . در روايت ديگر منقول است كه : تبّع بن حسّان چون به مدينه آمد سيصد وپنجاه نفر از يهود را كشت وخواست مدينه را خراب كند ، پس برخاست مردى از يهود كه دويست وپنجاه سال عمر أو بود گفت : اى پادشاه ! مانند تو كسى نمىبايد كه قول باطل را قبول كند ومردم را براي غضب بكشد ، تو نمىتوانى اين شهر را خراب كنى . گفت : چرا ؟
--> ( 1 ) . كافى 4 / 215 .