العلامة المجلسي

1340

حياة القلوب ( فارسي )

پس آن جوان گفت كه : وفا كردم به عهد خود ؟ گفت : نه . جوان گفت : چرا ؟ گفت : زيرا كه زن نيز از آنها است كه در اين سفر بهم رسانيده‌اى ومن در آن شريكم . جوان گفت : راست گفتى ، همهء مال را بگير وزن را براي من بگذار . گفت : من مال تو را نمىخواهم وحصّهء خود را از آن زن مىخواهم . پس آن جوان ارّه‌اى آورد كه بر سر زن گذارد ودو حصّه كند ونصف را به أو بدهد . پس آن مرد گفت كه : اكنون وفا به شرط خود كردى ، زن ومالها همه از توست ومن ملكم ، خدا مرا فرستاده بود كه تو را خبر دهم براي آنچه كردى نسبت به آن مرده‌اى كه بر سر راه افتاده بود « 1 » . وبه سند معتبر از حضرت صادق عليه السّلام منقول است كه : عابدى در بني إسرائيل بود كه هرگز متوجه أمور دنيا نشده بود ، پس إبليس پرتلبيس صدائى از بيني خود كرد كه لشكرهاى أو همه به نزد أو جمع شدند پس گفت : كيست كه برود وفلان عابد را گمراه كند ؟ پس يكى از ايشان گفت كه : من مىروم . پرسيد كه : از چه راه أو را گمراه خواهى كرد ؟ گفت : از راه زنان . گفت : از تو نيست ، أو هرگز معاشرت با زنان نكرده است ولذت آن را نيافته است . پس ديگرى گفت كه : من مىروم . پرسيد : از چه راه مىروى ؟ گفت : از راه شراب ولذت مطعومات . گفت : نه ، كار تو نيست ، أو را از اين راه فريب نمىتوان داد . پس ديگرى گفت : من مىروم .

--> ( 1 ) . اختصاص 214 .