العلامة المجلسي
1338
حياة القلوب ( فارسي )
پسر گفت : اگر خدا خواهد كه بركت دهد در چيزى بركت مىدهد هر چند آن مال كم باشد . پس آن صد درهم را گرفت وبه قصد طلب روزى خدا بيرون آمد ، پس رسيد به مرد خوشروئى كه آثار صلاح ونيكى در أو ظاهر بود ومرده بود وبر سر راه افتاده بود ، آن پسر چون أو را بر آن حال ديد با خود گفت كه : كدام تجارت بهتر است از آنكه اين مرد صالح را بردارم وبشويم وغسل بدهم وكفن بكنم وبر أو نماز بگزارم وأو را دفن كنم ؟ پس چنان كرد وهشتاد درهم در تجهيز أو خرج كرد وبيست درهم در دست أو ماند ، پس باز روانه شد به قصد طلب فضل ونعمت خدا تا آنكه به مردى رسيد ، آن مرد از أو پرسيد : به كجا مىروى اى بندهء خدا ؟ گفت : مىروم كه طلب كنم فضل وروزى ونعمت خدا را . گفت : چه مبلغ مايه همراه دارى ؟ گفت : بيست درهم . گفت : چه نفع مىبخشد تو را در آن مطلبي كه تو دارى ؟ آن جوان گفت كه : اگر خدا خواهد چيزى را بركت بدهد مىدهد هر چند اندك باشد . گفت : راست گفتى ، اگر من تو را به امرى راهنمائى كنم مرا شريك خود مىگردانى كه هر سودى كه بهم رسانى نصف آن را به من دهى ؟ آن جوان گفت : بلى . آن مرد گفت : از اين راه كه مىروى به خانهاى مىرسى ، أهل آن خانه تو را تكليف ضيافت مىكنند ، پس قبول كن ومهمان ايشان بشو ، چون به خانهء ايشان داخل شوى مىنشينى پس خادم مىآيد وبراي تو طعام مىآورد وگربهء سياهى با أو همراه مىآيد پس به آن خادم بگو كه : اين گربه را به من بفروش ، أو مضايقه خواهد كرد ، تو الحاح بسيار بكن پس أو دلتنگ مىشود ومىگويد كه : گربه را به تو مىفروشم به مبلغ بيست درهم ، پس بيست درهم را بده وگربه را از أو بخر وآن گربه را ذبح كن وسرش را بسوزان ومغز سر آن گربه را بگير ومتوجه فلان شهر بشو كه پادشاه ايشان نابينا شده است وبگو كه : من معالجهء