العلامة المجلسي
1336
حياة القلوب ( فارسي )
آبهاى پاكيزه ودرختان بسيار داشت ، پس روزى ملكي از ملائكة بر آن عابد گذشت وعبادت أو را پسنديد پس گفت : پروردگارا ! ثواب عبادت اين بندهء خود را به من بنما . چون خدا ثواب أو را به ملك نمود ، ملك ثواب را كم شمرد در برابر عبادت أو ، پس حق تعالى وحى نمود بسوى آن ملك كه : برو وبا أو مصاحب شو . پس ملك به صورت آدمي شد وبه نزد أو آمد ، پس عابد از أو پرسيد كه : تو كيستى ؟ گفت : من مرد عابدى هستم ، شنيدم وصف اين مكان را ووصف عبادت تو را وآمدهام كه در اين مكان با تو عبادت كنم . پس در تمام اين روز با أو بود ، چون روز ديگر شد ملك به أو گفت كه : اين محلّ تو جاى دلگشائى است ، سزاوار نيست مگر از براي عبادت كردن . عابد گفت : اين مكان ما يك عيب دارد . ملك گفت كه : آن عيب چيست ؟ عابد گفت : عيبش آن است كه خداى ما را حماري نيست كه در اين مكان از براي أو بچرانيم كه اين علفها ضايع نشود . پس ملك گفت كه : خدا را احتياجى به اين علفها وحمار نمىباشد . گفت : اگر حمار مىداشت اين علفها ضايع نمىشد . پس حق تعالى وحى نمود بسوى آن ملك كه : من ثواب أو را به قدر عقل أو دادم « 1 » . به سند حسن از حفص بن البختري منقول است كه گفت : من مدتي به حج نرفتم ، چون به خدمت حضرت امام جعفر صادق عليه السّلام رسيدم فرمود كه : چرا دير به حج آمدى ؟ عرض كردم : فداى تو شوم كفيل وضامن شخصي شدم وأو وفا نكرد به عهد خود ومال را نداد واز من مطالبه كردند ، به اين سبب به حج نتوانستم آمد . فرمود كه : تو را با ضامن شدن چه كار است ؟ مگر نمىدانى كه ضامن شدن هلاك كرد قرنهاى گذشته را ؟ پس فرمود : جماعتى گناه بسيار كردند واز گناه خود بسيار خائف و
--> ( 1 ) . كافى 1 / 12 ؛ امالى شيخ صدوق 341 .