العلامة المجلسي
1330
حياة القلوب ( فارسي )
ديراني بر أو رحم كرد وأو را به دير خود برد ، وآن ديراني پسر خردى داشت وغير آن فرزندى نداشت ومالي بسيار داشت ، پس آن ديراني آن زن را مداوا كرد تا جراحتهاى أو مندمل شد وفرزند خود را به أو داد كه تربيت كند . واين ديراني غلامي داشت كه أو را خدمت مىكرد ، پس بعد از زماني آن غلام عاشق آن زن شد وبه أو درآويخت وگفت : اگر به معاشرت من راضى نمىشوى جهد در كشتن تو مىكنم . گفت : آنچه خواهى بكن ، اين امر ممكن نيست كه از من صادر شود . پس آن غلام فرزند ديراني را كشت وبه نزد ديراني آمد وگفت : اين زن زناكار را آوردى وفرزند خود را به أو دادى ، الحال فرزند تو را كشته است . ديراني به نزد آن زن آمد وگفت : چرا چنين كردى ؟ مىدانى كه من به تو چه نيكيها كردم ؟ زن قصهء خود را به أو گفت ، پس ديراني گفت : ديگر نفس من راضى نمىشود كه تو در اين دير باشى ، بيرون رو وبيست درهم براي خرجى به أو داد ودر شب أو را از دير بيرون كرد وگفت : اين زر را توشه كن خدا كارساز توست . آن زن در آن شب راه رفت تا صبح به دهى رسيد ديد مردى را بر دار كشيدهاند وهنوز زنده است ، از سبب آن حال سؤال نمود گفتند : بيست درهم قرض دارد ونزد ما قاعده چنان است كه هر كه بيست درهم قرض دارد أو را بر دار مىكشند وتا ادا نكند أو را فرود نمىآورند ، پس آن زن بيست درهم را داد وآن مرد را خلاص كرد ، آن مرد گفت : اى زن ! هيچكس بر من مثل تو حقّ نعمت ندارد ، زيرا كه مرا از مردن نجات دادى پس هر جا كه مىروى در خدمت تو مىآيم . پس همراه رفتند تا به كنار دريا رسيدند ودر كنار دريا كشتيها بود وجمعى بودند كه مىخواستند بر آن كشتيها سوار شوند ، پس مرد به آن زن گفت : تو در آنجا توقف نما تا من بروم براي أهل اين كشتيها به مزد كار كنم وطعامي بگيرم وبه نزد تو آورم . پس آن مرد به نزد أهل آن كشتيها آمد وگفت : در اين كشتى شما چه متاع هست ؟