العلامة المجلسي

1328

حياة القلوب ( فارسي )

پرسيد : هرگز مثل اين كار كرده‌اى ؟ گفت : نه بعزت خدا سوگند كه هرگز زنا نكرده‌ام . گفت : تو كه هرگز چنين كارى نكرده‌اى اينطور از خدا مىترسى وحال آنكه به اختيار تو نيست وتو را به جبر بر اين كار داشته‌ام ، پس من اولايم به ترسيدن وسزاوارترم به خائف بودن . پس برخاست وترك آن عمل نمود وهيچ با آن زن سخن نگفت وبسوى خانهء خود روان شد ، در خاطر داشت كه توبه كند ونادم بود از اعمال خود ، پس در اثناى راه به راهبى برخورد وبا أو رفيق شد ، چون قدرى راه رفتند آفتاب بسيار گرم شد پس راهب به أو گفت : آفتاب بسيار گرم است دعا كن تا خدا ابرى فرستد كه ما را سايه كند . جوان گفت : مرا نزد خدا حسنه‌اى نيست وكار خيرى نكرده‌ام كه جرأت كنم واز خدا حاجتي طلب نمايم . راهب گفت : پس من دعا مىكنم تو آمين بگو . چون چنين كردند در اندك زماني ابرى بر سر ايشان پيدا شد ودر سايهء آن راه مىرفتند ، چون بسيار راه رفتند راه ايشان جدا شد ، جوان به راهى رفت وراهب به راه ديگر رفت ، وآن ابر با جوان روان شد وراهب در آفتاب ماند ، راهب به أو گفت : اى جوان ! تو از من بهتر بودى كه دعاى تو مستجاب شد ودعاى من مستجاب نشد ، بگو كه چه كار كرده‌اى كه مستحقّ اين كرامت شده‌اى ؟ چون جوان قصهء خود را نقل كرد راهب گفت : چون از خوف خدا ترك معصيت أو كردى خدا گناهان گذشتهء تو را آمرزيده است پس سعى نما كه بعد از اين خوب باشى « 1 » . به سند معتبر از حضرت جعفر بن محمد الصادق عليه السّلام منقول است كه : پادشاهى در ميان بني إسرائيل بود وآن پادشاه قاضى داشت وآن قاضى برادرى داشت كه به صدق وصلاح موصوف بود ، وآن برادر زن صالحه‌اى داشت كه از أولاد پيغمبران بود ، وآن پادشاه

--> ( 1 ) . كافى 2 / 69 .