العلامة المجلسي
1293
حياة القلوب ( فارسي )
ابن بابويه وقطب راوندى رحمهما اللّه به سند خود روايت كردهاند از ابن عباس كه : حق تعالى حضرت جرجيس عليه السّلام را پيغمبر گردانيد وفرستاد أو را بسوى پادشاهى كه در شام مىبود كه أو را « داذانه » مىگفتند وبت مىپرستيد ، پس به أو گفت : اى پادشاه ! قبول كن نصيحت مرا ، سزاوار نيست خلق را كه عبادت كنند غير خدا را ورغبت نمايند در حاجات خود بسوى غير أو ، پس پادشاه به آن حضرت گفت : از أهل كدام زمينى ؟ فرمود : من از أهل رومم ودر فلسطين مىباشم . پس امر كرد كه آن حضرت را حبس كردند وبدن مباركش را به شانههاى آهنين مجروح كردند تا گوشتهاى أو ريخت وسركه بر بدنش مىريختند وپلاسهاى درشت بر آن بدن مجروح مىماليدند ، پس امر كرد كه سيخهاى آهن را سرخ كنند وبدنش را به آنها داغ كنند ، چون ديد كه به اينها كشته نشد امر كرد ميخهاى آهن بر رانها وزانوها وكف پاهاى أو كوبيدند ، چون ديد به اينها نيز كشته نشد امر كرد ميخهاى بلند از آهن ساختند وبر سرش فرو بردند كه مغز سرش روان شد ، وفرمود سرب را آب كردند وبر بدنش ريختند وستونى از آهن در زندان بود كه كمتر از هيجده نفر آن را نقل نمىتوانستند نمود حكم كرد كه آن را بر روى شكم أو بگذارند ، چون شب تاريك شد مردم از أو پراكنده شدند ، أهل زندان ديدند ملكي به نزد آن حضرت آمد وگفت : اى جرجيس ! حق تعالى مىفرمايد : صبر كن وشاد باش ومترس كه خدا با تو است وتو را از ايشان خلاصي خواهد داد وايشان تو را چهار مرتبه خواهند كشت ومن ألم وآزار را از تو دفع مىكنم . چون صبح شد آن پادشاه گمراه آن مقرّب درگاه اله را طلبيد وحكم نمود كه تازيانهاى بسيار بر پشت وشكم آن حضرت زدند وبازگفت كه أو را به زندان برگردانيدند وبه أهل