العلامة المجلسي

1281

حياة القلوب ( فارسي )

خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم بر زمين گذاشت پس خبر دادند آن حضرت را به آنچه ديده وشنيده بودند ، پس حضرت فرمود به أبو بكر وعمر وعثمان كه : ديديد وشنيديد پس گواه باشيد ، گفتند : بلى ، حضرت به خانهء خود برگشت وبه ايشان فرمود : شهادت خود را حفظ نمائيد « 1 » . وبه چندين سند از حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم منقول است كه : سه نفر به راهى مىرفتند ايشان را باران گرفت پناه به غارى بردند ، ناگاه سنگ عظيمى از كوه به زير آمد ودر غار را بر ايشان بست ، يكى از آنها گفت : اى بندگان خدا ! شما را نجات نمىدهد از اين بليّه چيزى بغير راستى ، پس هر يك از شما بهتر كارى كه خالص از براي خدا كرده باشيد بگوئيد وبه آن كار از خدا بخواهيد شايد خدا اين سنگ را از راه شما دور گرداند . پس يكى از ايشان گفت : خداوندا ! من پدر ومادر پيرى داشتم وزنى وفرزندان خرد داشتم وگوسفندان مىچرانيدم وشب از براي ايشان طعامي مىآوردم ، أول پدر ومادر خود را سير مىكردم وآخر به فرزندان خود مىدادم ، پس شبى دير برگشتم وقتي آمدم كه پدر ومادرم به خواب رفته بودند ، شيرى كه آورده بودم در ظرف تميزى كردم وبر دست گرفتم نزديك سر ايشان ايستادم وأطفال من گريه مىكردند از شوق طعام ، نخواستم كه ايشان را بيدار كنم وبه أطفال خود نيز پيشتر از ايشان ندادم ، بر اين حال ايستادم تا صبح طالع شد . خداوندا ! اگر مىدانى كه اين كار را براي طلب رضاى تو كرده‌ام پس فرجه‌اى براي ما بگشا كه آسمان نمودار شود . پس سنگ اندكى دور شد كه آسمان را ديدند . پس ديگرى گفت : خداوندا ! من دختر عمّى داشتم وأو را بسيار دوست مىداشتم وعزيزترين مردم بود نزد من پس خواستم روزى با أو زنا كنم ، أو گفت : تا صد اشرفى براي من نياورى من راضى نمىشوم ، پس من سعى كردم وصد اشرفى براي أو تحصيل كردم وبه نزد أو رفتم ، چون در ميان پاهاى أو نشستم گفت : از خدا بترس ومهر خدائى را به حرام بر مدار ، ومن ترك كردم وبرخاستم . خداوندا ! اگر مىدانى كه اين كار را براي طلب

--> ( 1 ) . قصص الأنبياء راوندى 254 ؛ اثبات الهداة 2 / 130 ؛ خرايج 1 / 189 با كمي اختلاف .